تبليغاتX
این روزها... - دنیای خدشه دار؛ حالات گرفته

-          [مراسم کفن و دفن است] سیگار نکش ...

-          [یک دستش زیر چانه اش، آن یکی مثل برج پیزا ستون کجی زده به کتفش] ... سلامت روح و جان را می خوام چه کار [مکث می کند] وقتی هزاره ی سوم تنهاییم هم داره تموم می شه مجید جان [و آنقدر مکث کرد تا جمله سوالی شد]؟

-          [آن یکی؛ این طرف تر، توی چارچوب در؛ راه عزراییل را بسته] می خواهی بگویند دیوانه است؟ بس کن ... بیا برو بخواب ...

-          نه که الان نمیگن [و لبش روی صورتش موج می زند تا زیر چشمهاش و می توانی تصور کنی گریه اگر می کرد چه شکلی می شد، تفاوتشان اما با هم، همین، تعارفی بیشتر نیست]. دنیا پدر و مادر نداره ... داروین گفته ... [مکث می کند] می دانی که داروین بیست ساله که بود، سی سال آینده اش را برنامه ریزی کرده بود؟ [انگار که نفسش تمام شده باشد جمله را می بندد]

-          اینقدر سیگار نکش، گور به گور می شی هاا [هیچ چیز مثل مجید نجیب نیست، وقتی چیزی را که دلش نمی خواهد می گوید.]

-          [از توی فکرش می پرد بیرون] تصور کن! از این گور به آن گور، تا برسی به باد. از پشت این باد به پشت آن یکی و از این شهر به آن شهر و می روی ... ینگه ی دنیا ببینی [و چشمهاش می دوند تا شاعرانه ترین دلواپسی اش را بیرون بدمند] پرتقال ها هنوز متبسم می رویند یا نه ...؟ [خاطره ی هزاره ی اول است، وقتی فکرهاش بچگانه بود. فکر می کرد پرتقال ها با خنده می رویند. یکهو غم می دود زیر پوستش] اما هیچ پرتقال خندا نی تا به حال نروییده. اینها ملقمه ی آب است و اسید و چند جور ترکیب آلی دیگر که ...

-          تو که هنوز شب ها یکی شان را بغل می کنی ... نمی کنی؟ [مجید از زور ناراحتی صداش افتاده کف پاش انگار] تو که هنوز بو می کنی، شعرهات هم هنوز بوی پرتقال که می دهند ... تو که هنوز حرف می زنی با پرتقال های درخت همسایه ... نمی زنی؟ این ها که ملقمه ی آب و اسید نیست ... هست؟ [و توی سرش هزار فکر نارنجی می دوند]

-          [سرش را می گیرد بین دو دستش] سه چاهارم زمین آبه، سالی دو میلیون بچه از بی آبی می میرن، یعنی ... یعنی ...

-          یعنی هر هجده ثانیه یکی ...، هر دقیقه چارتا ...، هر روز پنج هزار و هفتصدتا ...، هر ماه

-          [سرش را بالا می گیرد و دست هاش را می کشد روی زانوهاش] پس داروین درست گفته ... آخه کدام پدر و مادری دریاداره و بچه هاش از بی آبی می میرن؟ [مکثش طولانی می شود، خیلی طولانی. با بغض] آنوقت استاد به اینا می گه تلفات طبیعی و به تو ... که برای دنیا نفر نفر گریه می کنی می گه آدم احساساتی ...

-          [مجید دارد گریه می کند]


+ نوشته شده در  Sun 1 Mar 2009ساعت   توسط روزبه  |