الیوم برطریقی نامالوف حسب حالی نبشتن همی گرفتیم که؛ آتش چون فرو افتد زبانه فراگیرد و طوفان چون فراگیرد بادبان فرو اندازد. از اربات معرفت پنهان نیست، از شما چه پنهان، در صبح جمعه ای که برهمی گذشتی عظایمی چنان نازل گشتی، که هوش از هر هوشمندی ربودی و آماج بلا بر سخره های رضا حمله ور بودی، چنانکه ما را هرچه صبر بیشتر سنگ درشت تر می آمدی. و چون طریق اهل جوانمردی شکوه ی طولانی نیست عریضه مختصر می کنم و قصه مفید تا آنچه برگذشت بربخوانید.
القصه، پنج شنبه شبی که بر گذشت، چون خداوندگار آیت صبح بر بندگان برگشود و پرندگان به کار بلبلی مشغول همی گشتندی، نماز اول کردیم. چون یاد باری تعالی تمام همی کردیم، بی خواب همی گشته بودیم از خنکای هوا و شور شباب همایونی. بر تخت جلیدن همی گرفته بودیم و علی جنوبهم در ذکر همی بودیم و مکاشفه، که شکوه آغازیدن گرفتیم با عزوجل که بارخدایا کثیر بندگانت هم اکنون در کار نیک و ثوابندی و این بنده در خانه ی خواب؛ حکمت چون است که فردوس برین پر ز غوغای حوریا و حمایل همی باید بودن و خانه ی چون منی در ظلمات غوافل. و چه بودی اگر از پریان پاک دامن بر بندگان نازل همی فرمودی، چنان که بر عیسی بن مریم طعام پاکیزه فرو آوردی، و چیزی بر تو پوشیده همی نیست. در خوف و رجای نیایش بودیم که ناگه دق الباب کردندی. برحالت شعف از جا جستن همی گرفتیم و یقین همی دانستیم که استجابت گشته ایم که اذا دعاکم فستجب لکم و بلاشک باری تعالی ندای این حقیر شنیدستی و دستی بر هم رساندستی که کرم کریم بی واسطه همی باشد. اما چون بر در حاضر شدیم و در برهمی گشودیم، فی المجلس! شور شباب همی خوابیدونالید که هیکل نامیمون مجیدالدوله بر چارچوب در دید. مجیدالدوله که فی الفور تا ته قضیه را همی خوانده بودی ناجوانمردانه قهقهه سر همی داد، چنان که آتش در جگر ما همی زدی --قصد همی کردیم که از همان جا پرتش کنیم طبقه ی همکف اما منصرف گشتیم. سربرهمی گردانیدیم و فی الحال ذکر باری تعالی می گفتیم! و به سمت اتاق روانه همی گشتیم و با دلی پر از درد همی گفتیم: ای درد به جانت همی درافتد، لااقل بیا تو بخند، همه ی ساختمون فهمیدندی! و مجید از پشت سر چرت همی می گفتی و می آمدی و به سمت آشپزخانه همی می رفتی. خلاصه کباب همی گشته بودیم از این آزمون عظیم که باری تعالی بر ما واجب همی گردانیده بودی. چون به اتاق بررسیدیم و اندر همی شدیم از شدت خشم همی، ناغافل لگدی حواله ی تخت همی نمودیم، بی خبر از آن که آزمون به اتمام همی نرسیدستی. الغرض، لگد پراندن همایونی همان و شکستن پا همان و رفتن به دارالطبابه همان و خلاصه جر خوردن ماتحت مبارک همان.
این چند روزی که در دارالطبابه بستری همی بودیم بسیار در عظمت کار خداوندگار غور همی کردیم؛ که گرچه حوری فرونفرستادی، ما را به دارالطبابه ی فردوس همی در آوردی که کم حوری ندارد از بهشت تو. کنون که این بر همی نویسمی یومینی ست که با بانو اولیا که از نیکو نرثان بخش همی می باشد لاس خشکه همی می زنیم و شماره ی همایونی را نیز به او همی داده ایم. شکر گفتیم که آن روز مجیدالدوله را از در نراندیم.