تبليغاتX
این روزها...

الیوم برطریقی نامالوف حسب حالی نبشتن همی گرفتیم که؛ آتش چون فرو افتد زبانه فراگیرد و طوفان چون فراگیرد بادبان فرو اندازد. از اربات معرفت پنهان نیست، از شما چه پنهان، در صبح جمعه ای که برهمی گذشتی عظایمی چنان نازل گشتی، که هوش از هر هوشمندی ربودی و آماج بلا بر سخره های رضا حمله ور بودی، چنانکه ما را هرچه صبر بیشتر سنگ درشت تر می آمدی. و چون طریق اهل جوانمردی شکوه ی طولانی نیست عریضه مختصر می کنم و قصه مفید تا آنچه برگذشت بربخوانید.

القصه، پنج شنبه شبی که بر گذشت، چون خداوندگار آیت صبح بر بندگان برگشود و پرندگان به کار بلبلی مشغول همی گشتندی، نماز اول کردیم. چون یاد باری تعالی تمام همی کردیم، بی خواب همی گشته بودیم از خنکای هوا و شور شباب همایونی. بر تخت جلیدن همی گرفته بودیم و علی جنوبهم در ذکر  همی بودیم و مکاشفه، که شکوه آغازیدن گرفتیم با عزوجل که بارخدایا کثیر بندگانت هم اکنون در کار نیک و ثوابندی و این بنده در خانه ی خواب؛ حکمت چون است که فردوس برین پر ز غوغای حوریا و حمایل همی باید بودن و خانه ی چون منی در ظلمات غوافل. و چه بودی اگر از پریان پاک دامن بر بندگان نازل همی فرمودی، چنان که بر عیسی بن مریم طعام پاکیزه فرو آوردی، و چیزی بر تو پوشیده همی نیست. در خوف و رجای نیایش بودیم که ناگه دق الباب کردندی. برحالت شعف از جا جستن همی گرفتیم و یقین همی دانستیم که استجابت گشته ایم که اذا دعاکم فستجب لکم و بلاشک باری تعالی ندای این حقیر شنیدستی و دستی بر هم رساندستی که کرم کریم بی واسطه همی باشد. اما چون بر در حاضر شدیم و در برهمی گشودیم، فی المجلس! شور شباب همی خوابیدونالید که هیکل نامیمون مجیدالدوله بر چارچوب در دید. مجیدالدوله که فی الفور تا ته قضیه را همی خوانده بودی ناجوانمردانه قهقهه سر همی داد، چنان که آتش در جگر ما همی زدی --قصد همی کردیم که از همان جا پرتش کنیم طبقه ی همکف اما منصرف گشتیم. سربرهمی گردانیدیم و فی الحال ذکر باری تعالی می گفتیم! و به سمت اتاق روانه همی گشتیم و با دلی پر از درد همی گفتیم: ای درد به جانت همی درافتد، لااقل بیا تو بخند، همه ی ساختمون فهمیدندی!  و مجید از پشت سر چرت همی می گفتی و می آمدی و به سمت آشپزخانه همی می رفتی. خلاصه کباب همی گشته بودیم از این آزمون عظیم که باری تعالی بر ما واجب همی گردانیده بودی. چون به اتاق بررسیدیم و اندر همی شدیم از شدت خشم همی، ناغافل لگدی حواله ی تخت همی نمودیم، بی خبر از آن که آزمون به اتمام همی نرسیدستی. الغرض، لگد پراندن همایونی همان و شکستن پا همان و رفتن به دارالطبابه همان و خلاصه جر خوردن ماتحت مبارک همان.

این چند روزی که در دارالطبابه بستری همی بودیم بسیار در عظمت کار خداوندگار غور همی کردیم؛ که گرچه حوری فرونفرستادی، ما را به دارالطبابه ی فردوس همی در آوردی که کم حوری ندارد از بهشت تو. کنون که این بر همی نویسمی یومینی ست که با بانو اولیا که از نیکو نرثان بخش همی می باشد لاس خشکه همی می زنیم و شماره ی همایونی را نیز به او همی داده ایم. شکر گفتیم که آن روز مجیدالدوله را از در نراندیم.

+ نوشته شده در  Wed 18 Feb 2009ساعت   توسط روزبه  | 

قطار مى رود
تو مى روى
تمام ايستگاه مى رود
و من چقدر ساده ام
كه سال هاى سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاى ايستگاه رفته
تكيه داده ام !

 سفر ایستگاه از کتاب دستور زبان عشق / قیصر امین پور

دیروز که این شعر را شنیدم. گشتم ببینم از کدوم کتابه؟ دیدم خیلی جاها نوشتنش. مخصوصن که شاعرش تازه فوت کرده. با خودم گفتم چه ایستگاه شلوغیه! ایستگاه رفته ...

 

+ نوشته شده در  Fri 4 Jan 2008ساعت   توسط روزبه  | 

این اولین نامه از دفترسوم (نامه ها)، کتاب "دیر آمدی ری را، باد همه رویاها را با خود برد" است که من بسیار دوست می دارم:

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

این شعر را از سایت شخصی سید علی صالحی گرفته ام.

 

+ نوشته شده در  Mon 18 Jun 2007ساعت   توسط روزبه  | 

آنتوان دوسنت اگزوپری نویسنده فرانسوی در 1900 توی لیون به دنیا اومد و با یه هواپیما در روز 31 ژانویه 1946 در جنگ ناپدید شد. بسیار به پرواز علاقه داشت و به عنوان تجسس گر و نامه­رسان بارها پرواز کرد. انسانی بسیار ماجراجو بود تا حدی که نامزد محبوبش او را کنار گذاشت. بارها در حین پرواز آسیب دید اما از این کار دست بر نداشت. یک بار جمجمه­اش شکست و یک بار تا حد مرگ زخمی شد. دو سه باری سقوط هم کرد. اما گویا نویسندگیش از خلیانیش بهتر بوده. نوشته­های واقعن عجیبی داره که شازده کوچولو معروفترینشه. «شازده کوچولو» 1943 پرفروشترین کتاب دنیا بعد از انجیل هستش. کتاب­های «خلبان» 1926، «پرواز شبانه» 1930، «زمین انسان­ها» 1939 و «خلبان جنگ» 1942 هم از اگزوپری به چاپ رسیدن. من به تازه­گی زمین انسان­ها را خوندم. کتاب جالب و عجیبیه. اگزوپری دراین کتاب در حال جستجو برای درک معنی زندگیه. در مقایسه با وارستگی شازده کوچولو این کتاب خیلی آشفته و پریشان هست. اما برای خودش کتاب بزرگیه. و برای من حسی مثل حس نوشته­های آندره مالرو (بخشی از کتاب ضد خاطرات) داشته.

 

« ما فقط زمانی نفس می­کشیم که از راه منظوری مشترک و بیرون از ما با برادرانمان در تماس باشیم. و تجربه نشان داده است که دوستی آن نیست که در هم بنگریم بلکه آن­ست که در یک راستا نگاه کنیم. ما زمانی با هم رفیقیم که کمرهایمان با یک طناب به هم بسته شده باشد و رو به سوی یک قله صعود کنیم و یکدیگر را بر آن بازیابیم. ... » از کتاب زمین انسان­ها

+ نوشته شده در  Sat 24 Mar 2007ساعت   توسط روزبه  | 

سید علی صالحی یکی از شاعران معاصر و مورد علاقه من است. او این سال ها پرکار و پرشور بوده است. کلام جاذب او و ترکیب بندی های فوق العاده اش مرا بسیار به وجد می آورد. هم شعر می گوید و هم نثر. و نثر را می توان شعر دانست. من در مقالات او در روزنامه ها هم حتی، کلام آهنگین او را درک کرده ام.

توصیه می کنم سری به سایت شخصی او بزنید. همه مطالب رایگان است.

کار دشواری نيست،
مشکل ناممکنی نيست،
اتفاق سختی نيست.
ساده است،
آسان است:
آبَت را بخور،
ليوانت را روی ميز بگذار.
اعتراف می‌کنم هر شب از درونِ بالش‌ام آواز هزاران فاخته می‌شنوم.
آيا عده‌ای از همين قُرم‌ساق‌ها به ما اجازه‌ی زندگی می‌دهند؟
به خلاصه‌شدن از اين دقيقه‌ی دانا بسيار خنديده‌ام.
مهم نيست،
من آماده‌ی عبورم:
نه سخت است،
نه ناممکن است
و نه دشوار.
در اين هوای نمور،
از هر چند کبريت، تنها يکی شعله‌ور می‌شود.
هی محرمانه‌های مگو،
هميشه همين دست‌نوشته‌های بی از به راهِ اشاره است
که خلوتِ اشياء و خوابِ آدمی را،
خوابِ آدمی ...!

از کتاب یوماآنادا،۱۳۸۴

+ نوشته شده در  Wed 11 Oct 2006ساعت   توسط روزبه  |