تبليغاتX
این روزها...

از نشانه های بازرسیدن بهار آن است که آب و هوا مجنون می شود: آفتاب یکهو وسط باران شروع به نواختن می کند، یا اینکه در هوای آفتابی آسمان گرمبه* می شود.

*رعد وبرق

+ نوشته شده در  Thu 5 Mar 2009ساعت   توسط روزبه  | 

-          [مراسم کفن و دفن است] سیگار نکش ...

-          [یک دستش زیر چانه اش، آن یکی مثل برج پیزا ستون کجی زده به کتفش] ... سلامت روح و جان را می خوام چه کار [مکث می کند] وقتی هزاره ی سوم تنهاییم هم داره تموم می شه مجید جان [و آنقدر مکث کرد تا جمله سوالی شد]؟

-          [آن یکی؛ این طرف تر، توی چارچوب در؛ راه عزراییل را بسته] می خواهی بگویند دیوانه است؟ بس کن ... بیا برو بخواب ...

-          نه که الان نمیگن [و لبش روی صورتش موج می زند تا زیر چشمهاش و می توانی تصور کنی گریه اگر می کرد چه شکلی می شد، تفاوتشان اما با هم، همین، تعارفی بیشتر نیست]. دنیا پدر و مادر نداره ... داروین گفته ... [مکث می کند] می دانی که داروین بیست ساله که بود، سی سال آینده اش را برنامه ریزی کرده بود؟ [انگار که نفسش تمام شده باشد جمله را می بندد]

-          اینقدر سیگار نکش، گور به گور می شی هاا [هیچ چیز مثل مجید نجیب نیست، وقتی چیزی را که دلش نمی خواهد می گوید.]

-          [از توی فکرش می پرد بیرون] تصور کن! از این گور به آن گور، تا برسی به باد. از پشت این باد به پشت آن یکی و از این شهر به آن شهر و می روی ... ینگه ی دنیا ببینی [و چشمهاش می دوند تا شاعرانه ترین دلواپسی اش را بیرون بدمند] پرتقال ها هنوز متبسم می رویند یا نه ...؟ [خاطره ی هزاره ی اول است، وقتی فکرهاش بچگانه بود. فکر می کرد پرتقال ها با خنده می رویند. یکهو غم می دود زیر پوستش] اما هیچ پرتقال خندا نی تا به حال نروییده. اینها ملقمه ی آب است و اسید و چند جور ترکیب آلی دیگر که ...

-          تو که هنوز شب ها یکی شان را بغل می کنی ... نمی کنی؟ [مجید از زور ناراحتی صداش افتاده کف پاش انگار] تو که هنوز بو می کنی، شعرهات هم هنوز بوی پرتقال که می دهند ... تو که هنوز حرف می زنی با پرتقال های درخت همسایه ... نمی زنی؟ این ها که ملقمه ی آب و اسید نیست ... هست؟ [و توی سرش هزار فکر نارنجی می دوند]

-          [سرش را می گیرد بین دو دستش] سه چاهارم زمین آبه، سالی دو میلیون بچه از بی آبی می میرن، یعنی ... یعنی ...

-          یعنی هر هجده ثانیه یکی ...، هر دقیقه چارتا ...، هر روز پنج هزار و هفتصدتا ...، هر ماه

-          [سرش را بالا می گیرد و دست هاش را می کشد روی زانوهاش] پس داروین درست گفته ... آخه کدام پدر و مادری دریاداره و بچه هاش از بی آبی می میرن؟ [مکثش طولانی می شود، خیلی طولانی. با بغض] آنوقت استاد به اینا می گه تلفات طبیعی و به تو ... که برای دنیا نفر نفر گریه می کنی می گه آدم احساساتی ...

-          [مجید دارد گریه می کند]


+ نوشته شده در  Sun 1 Mar 2009ساعت   توسط روزبه  | 

سلینجر می خوا نم. ناتوردشت. فرانی و زویی. و الان نه داستان کوتاه. کسی آیا دوست دارد در این باره چیزی به من بگوید؟--منظورم نظرش هست.

راستش نمی تونم با کسی که خیلی دوست دارم باهاش در این باره صحبت کنم، صحبت کنم. نه که در دسترس نباشه یا یه همچین چیزی، نه. اصلن فک نکنم باور کنه دارم سلینجر می خونم. باور هم بکنه، فک می کنه به خاطر اونه که دارم می خونم، که البته فکر درستی هم هست. اما اون حق نداره این فکرو بکنه، چون من اصلن دوست ندارم، دوست ندارم وقتی دارم باهاش حرف می زنم هی نیشخند بزنه. فکرشو بکن پسر! ضایع است! اصلن فاجعه ست!  جدی می گم. کاملن جدی.

حالا کسی هست آیا؟

پ.ن: هیچ کس مثل یه فیبی ممکن نیست بفهمه من چی می گم. دلم یه فیبی می خواد.

+ نوشته شده در  Tue 3 Feb 2009ساعت   توسط روزبه  | 

I take it, two years ago, how exciting can be!!!

Of course you know, I was its "father" : )

Source: PhD Comics

+ نوشته شده در  Tue 20 Jan 2009ساعت   توسط روزبه  | 

1. خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم، فکر می ­کنم از الان کمی وقت داشته باشم تا دوباره اینجا چیزی بنویسم. درباره ­ی نوشتن دلایل زیادی وجود داره، اما به نظرم واضح ­ترین و مهمترین ­اش احساس بودن است.

2. امروز من 26 ساله شدم. : )

 

+ نوشته شده در  Mon 1 Dec 2008ساعت   توسط روزبه  | 

هزار سال گذشت

هزار

بهار

 

هیچ شکوفه گیلاسی نرست

و هیچ دیواری پشت خود را ندید

 

احساسات من

و  که واژه مرگ را

که مستحق شنیدش-اند است

هنوز بر سر هزار در باز و بسته

ایستاده اند

که هنوز  گواهی می­دهند

کسی از آنها عبور نکرده است

هزار سال ...

 

مگر رنجی

که سر حوصله

هر از چندی می­آید   و

تا سر از زخم عمیقی می­گشاید بگشاید

 

رنجی

که انتقام همه­ی رنج هاست

شبیه تاوان جنایت کسی

که به اشتباه شیشه ودکا را به جای نوشابه سرکشیده

و تو می­پرسی:            مگر ممکن است؟

 

ممکن است

بوی گند مردار در دهان باد تکبیر   بگوید

هیچ چیز غیرممکن نیست

ممکن است سامری راست گفته باشد

حتا

 

و اگر جز این است

بگو چرا هیچ شکوفه گیلاسی نرست؟

 

+ نوشته شده در  Sun 10 Aug 2008ساعت   توسط روزبه  | 

من پرنده ای شدم

که خواست و  نشد ...

 

 .

.

.

 

+ نوشته شده در  Fri 16 May 2008ساعت   توسط روزبه  | 

جایی میان همین شب ها نوشتم:

 

من دلم می­خواهد

که گلی باشد

و هوایی

که تنفس بکنم

 

من دلم می­خواهد

آفتابی باشد

و دو چشمی

که بدانم می­بینند

 

من دلم می­خواهد

خبری باشد

نزدیک

 

من دلم سخت گرفته است امشب

نه گلی و

نه نگاهی

 

خبری نه

نه هوایی

 

 

 

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. این را گذاشتم که بدانم   هستم... کجا ؟؟ ...احساس می­کنم هنوز هم اواسط اواخر اوایل ام هستم...

 

 

 

+ نوشته شده در  Wed 14 May 2008ساعت   توسط روزبه  | 

در ایستگاه مترو

انتظار

و ساعت­هایی که مدام

سربه سرش می­گذارند

 

درخت­های ذوق­زده­ای

که درکمتر از سه ماه

هجده ساله شده­اند

اکنون          اجازه دارند

رازهای بیست و پنج سالگی اش را

تماشا کنند

 

آسمانی آبی­تر

سایه شفاف درختی

که با دهانی باز

میهمان­های ناخوانده­اش را برانداز می­کند

و کلمات دست­پاچه­ای که

که گویا از پشت کوه آمده­اند

و خوشبختانه           نگاه­هایی

که هر دانشی را تعمید می­دهند

 

خنده­هایی که از شعاع آفتاب عروج می­کنند

 

گنجشکی

که آرام چیزی زمزمه می­کند

و ساندویچی

که حرف­های او را ترجمه می­کند

 

شکلاتی که تمام طول راه  بازیگوشی می­کند

و دوست دارد مهربانی را نقاشی کند

و باز ایستگاه مترو

 

دست­هایی

که چندبار دلواپسی می­کنند

 

...

 

آری       «زندگی شاید همین باشد»

 

+ نوشته شده در  Sun 20 Apr 2008ساعت   توسط روزبه  | 

برای دوست عزیزی که به ما یاد داد چیزی را که نمی­دانیم نگوییم و چیزی را که می­دانیم با احتیاط بگوییم.

 

حوصله می­کنم

و آرام

با ماه

تا شب چارده می­روم

او یک ریز صحبت می­کند

من گوش می­دهم

 

دوستش دارم

وقتی صادقانه می­گوید

نمی­دانم

یا هیجان­زده می­پرسد

می­دانستی؟

 

+ نوشته شده در  Mon 17 Mar 2008ساعت   توسط روزبه  | 

 

با خودم قدم می­زنم. چه عصر ساکتی. صدای باد. آسمان آبیه آفتابی. صدای زنبورها. صدای خودمو می­شنوم. وقتی زیاد با خودت زمزمه می­کنی، صدای خودتو می­شنوی. سکوت. من آرام زمزمه می­کنم...

... ما در پیاله عکس رخ یار...    ای بی خبر... // روزگاریست که ما را نگرا... // اینان مگر ز رحمت محض آفریده­... // خوش است عمر دریغا که...     پس اعتماد بر این روزگار... // کفش­هایم... // نفس بر آمدو کام از تو بر... // آن یار کزو خانه ما... // سر ارادت ما آستان... // ...لحظه­ای چند بر این آب... // ...که هنوز من نبودم که تو در... //  دوش چه خورده­ای...     راست بگو نهان... // عمریست تا من در طلب... // ...ولی افتاد مشکل­... // ... جریده رو که گذرگاه عافیت... // تورا می­بینم هردم... // ...ولی الذین امنوا... // ... به هوش بودم از اول...// بوی بارااان... // ... که از وجود تو مو... // ...روز و شب عربده با خلق خد... // ... نهان ز چشم سکندر چو آ... // ... دل سراپرده­ی...     دیده آیینه دا... //  دلا به هو... // ...از خاک بیشتر نه، که از خاک... // ...و ان یکاد... // ...سر ز کویت برندا... // می­روم وز سر حسرت... // همای اوج سعاد... // نه چنان گناه کارم ... // ای در چمن خوبی... // یارب مباد آنکه... // ...اگر تو دوستی... // مجال روی تو ... // ...که به شوخیش... // هر چه کنی... // شاه نشین... // نفس خروس ... // ما شبی دست... // گر به تو ...

سایه مرغ گذشت. ... چای سرد شد. بازم نفهمیدم چقدر طول می کشه که یه استکان چای داغ سرد بشه؟ ممکنه هیچ وقت نفهمم؟ ... شاید ...

 

+ نوشته شده در  Sun 9 Mar 2008ساعت   توسط روزبه  | 

اگر کمی به فضا علاقه دارید، پس به سایت ناسا سر می­زنید.

من گاهی به این سایت نگاه می کنم. چیزای جالبی هست. به خصوص مجموعه عکس­ها و فیلم ها. دوست داشتنی و آموزنده است. شما هم ببینید.

تصور فضای بیرون برای من آرامش بخشه، گاهی که احساس گم­شدگی می­کنم.

 

+ نوشته شده در  Sun 24 Feb 2008ساعت   توسط روزبه  | 

خود را عریان به تو نشان دادم

اما

تو رفتی توی فکر

دانستم که ما به درد هم نمی­خوریم

تا در فکر بودی تنهاییم را برداشتم و               رفتم

 

+ نوشته شده در  Mon 10 Dec 2007ساعت   توسط روزبه  | 

آل عمران

+ نوشته شده در  Fri 12 Oct 2007ساعت   توسط روزبه  | 

نزدیک تر بیا شهربانوی من

آن­قدر که نیازی به چشم نباشد

 

می­خواهم خیابان هایت را

آن­قدر که می­توانم

پیاده گز کنم

و برای تک تک تیرهای چراغ برق ات

که از هرکدام       یکی از زشتی های گذشته­ام     به دار آویخته است

کلاه از سر بردارم

 

دوست دارم تا در تنها قمارخانه ات

که تا این وقت شب باز است

با سکوت دخترانه ات

یک دست منچ ببازم

 

امشب می­خواهم باز

در تو

گلویی تازه کنم و

مست پاتیل

اورست و ایفل و پیزا را

سر هم بزنم

تا پیشانی ماه ­ات را ببوسم.

 

+ نوشته شده در  Thu 23 Aug 2007ساعت   توسط روزبه  | 

نه صبر اما و نه تلاش

هیچ یک

حساسیت واخورده مرا

به بوی ادکلن شما

که الو می­زند در دماغ­ام

درمان نمی­کند.

اشک­ هایم را هم

و گونه هایم را

وقتی متورم می­شوند و سرخ.

در غیاب شما اما

هیچ اتفاقی نیفتاده است

فصل زعفران است و

من آفتاب سوخته شده­ام.

 

+ نوشته شده در  Tue 7 Aug 2007ساعت   توسط روزبه  | 

دو شعر. اولی برای شریف و دومی به ناچار برای خودم. که هر وقت با طعنه از من می­پرسید چه گفتی، می­گفتم هیچ ... با خودم بودم.

 

1

به عمر ما که خیر

به عمر شما هم قد نمی­دهد

که بربخورید به وعده­های خدایان

بین خودمان بماند

اینان که عذر بی­کرامت­شان

بدتر از گناه من و تو است

شنیدم آرزو نمی­کردند

نکند برآورده شود.

 

مبادا از این دست به چاه بروی

نگران خودم نیستم

من تک فرزندم

تو می­خواهی چه کنی

با این برادران­ات

 

 

2

مقدر است یک نیمه شب

از کنار شمعدانی­هامان

و از کنار بستر مادرم

که بگذری

در اتاق­ام را آهسته باز کنی

و زیر نور کم­سوی لپ­تاب

زل بزنم

با چشم­های پف کرده­ام

در سیمای سیاه-سپید ات

و تو زل بزنی

به آخرین سروده­ام

که در آن مقدر است تو

خود تو

به آن زل بزنی.

 

و من هر نیمه شب

همان آخرین سروده­ام

بی آنکه save کنم.

و این غزل همیشه تازه است

چون مقدر است

که چنین باشد.

 

+ نوشته شده در  Sat 4 Aug 2007ساعت   توسط روزبه  | 

همه روزها در اضطراب و همه شب­ها. یک شب آرام ... و نه حتی یک شب آرام. شب­ها ناتمام­اند. حسرتی نیست و نه حتی آرزویی. غذا، آنقدر که زنده بمانی و خواب ... خواب؟

 

تنهایی را

دیوارهای بلند را

و بوی ناتمام خاک را دوست دارم.

عصرهای چای می­نوشم.

هرروز عصر نزدیک غروب.

گاهی نان شیرینی هم داریم.

تشریف بیاورید.

+ نوشته شده در  Thu 31 May 2007ساعت   توسط روزبه  | 

دوباره دارم درباره یه چیزی حرف می­زنم که دغدغه این روزهای منه. به اینکه بدون دلیل ادامه دادن برام چقدر بی­معنیه معترفم. وگزیری از حل این مسئله برای ادامه نیست.

جست و جو برای درک چیزی که به نظرم پاره­ای از من واقعی هرکسه، چیزی که در تکرار روزهای اون ممکنه حتی هدف باشه. چیزی که به دنبالت مثل سایه­ای هست. و گاهی که خسته میشی با اون دوباره احیا میشی.

برای اینکه روشن­تر بگم یه چیزی مثل نفس مطمئنه مسلمون­ها، یا یه چیزی مثله حسی که گیلگمش بعد از سفر طولانی وقتی به شهرش برمی­گرده داره. من از داستان­ها دل خوشی ندارم. بیشتر روایت­ها را دوست دارم چون به زندگی نزدیک­ترن. و عجیب اینکه افسانه گیلگمش از رمان­های این روزها برای من نزدیکتر به زندگیه!

برای کسانی خوب بودن در برابر بد بودن، مثل بودن در برابر نبودنه. چه وقت؟ وقتی که استمرار لازمه بودنه. وقتی که چیزی پیدا بشه که جز در ابعاد فضایی باید در امتداد زمان هم ادامه داشته باشه تا داشته باشی­اش. مثل نفس کشیدن برای موجودات زمینی. چیزی که من میخوام هم از همین جنسه. برای همه جا و در همه زمان­های عمر کوتاهم.

 معنیه این کلام نیچه هرروز در من تازه­تر میشه؛ وقتی زمانی طولانی در اعماق چیزی خیره می­شوی، او نیز به تو می­نگرد.شاید انسانی که سال­ها از باور یا حس یا حادثه­ای مراقبت می­کنه زمانی در آن جان بگیره!

در تصورات من انسان کدره باید شفاف بشه ...

 

+ نوشته شده در  Mon 26 Mar 2007ساعت   توسط روزبه  | 

۱

زمان اساسا مسئله مهمی نیست. این چند وقت که نبودم به این نکته بیشتر واقف شدم. درگذشتن از مرزهای خودساخته و رفتن به درون بحر تاریک؛ مهم اینه که آخرش این کارو میکنی و میمیری یا بی هیچ میمیری!

 

 ۲

-         چرا به ما فرصت داده شده؟

-         اساسا آیا به ما فرصت داده شده؟

-         هو وووم ... فرض کنیم اینطوره.

-         خوب ... فرض پسندیده ایه. در این صورت باید بگم خداوند قادر و مهربانی هست که ما را گام به گام با خویشتن خودش آشنا میکنه. اون ما را دوست داره و به ما کمک میکنه.

-         هی مگه تو نگفتی خدا وجود نداره؟؟؟

-         خوب اون هم یه فرضه. من که با کسی یا چیزی دشمنی ندارم...

-         تو مومنی؟؟؟

-         ایمان هم یعنی اعتماد به یکسری فرض های اولیه ...

-         فرض !!! بی معنیه ...

-         ... همه حاصل عمر ما انسان ها فقط همین فرض هاست ... و خداوند هم جز عمل به آنچه که میدونیم از ما انتظاری نداره

-         [اون از همه ما مومن تره] ... پس تو مومنی ...

-         خوب ... فرض پسندیده ایه ...

 

+ نوشته شده در  Mon 26 Feb 2007ساعت   توسط روزبه  | 

کثرت به قدری زیاد شده که منحصر به فرد بودن کم کم بی معنی میشه. ستاره ها شبیه هم شدن. خواننده ها، فیلم ها، فیلسوف ها ! در عین شباهت از هم دوراند. سرعت رشد سرسام آور علوم و اخبار روزانه انسان را دچار استرس و ترس می کنه. توی این بلبشو! به خودم میگم : ... خوب آروم باش ... از این همه چی می خوای؟ ... کدومش مربوط به تویه؟ ... کجا میری؟ ... کی درست تر می گه؟ ... کی بهتر می دونه؟ ... .  از این به بعد از خودم دور می شم، شاید نباید اینجا موند.

...

+ نوشته شده در  Fri 2 Feb 2007ساعت   توسط روزبه  | 

جو این بازی وبلاگ ما را هم گرفت و به دعوت فرهود عزیز ما هم وسوسه شدیم. راستش به نظرم ایده فوق العاده ایه. ۵ نکته در مورد من:

۱- گوشه گیر و درون گرا هستم. تعداد دوستان من به تعداد انگشتان یه دست هم نمی رسه. 

۲- شماره عینکم روزبه روز داره زیادتر میشه. الان هرکدومش ۳.۲۵ شده.

۳- نمی تونم دوتا کارو با هم انجام بدم، در صورتی که به انجام کارها به صورت موازی معتقدم!

۴- حافظه تصویری من خیلی خوبه اما معمولا حواسم پرته یادم میره تا به سوژه نگاه نکنی چیزی توی خاطرت ثبت نمیشه!

۵- وقتی خوشحالم یا ناراحتم آواز می خونم... شجریان ...

خوب دوستان خوب من گویا قبلا به این بازی دعوت شدن من فقط افلاطون کنار بخاری را دارم که دعوت کنم... خوب دیگه بی کسی همینه ...

+ نوشته شده در  Sun 24 Dec 2006ساعت   توسط روزبه  | 

خوب من نمی دونم کجای کارم غلطه؟ یعنی نمی دونم چرا روی پست های من نظری نیست؟ البته زمان زیادی نیست که این وبلاگ را شروع کردم. اما خوب نمی دونم چرا نظرات کمه!

چون نامفهوم و گنگ می نویسم؟

چون کم و بیش تخصصیه؟

چون جذاب نیست؟

نمی دونم. خیلی دوست دارم بدونم چرا؟ اگه نظری دارید ممنون میشم بنویسید. البته یه تناقض کوچولو اینجا هست و اونم اینه که اگه کسی اینجا نمیاد خوب این مطلب را هم نمی خونه! اما خوب ... امتحان می کنیم ... یک دو سه ...!

+ نوشته شده در  Sun 3 Dec 2006ساعت   توسط روزبه  | 

گام بر می دارم. بر انحنای افق گام بر می دارم. و ایجاز خورشید را در بیان واقعیت بشر مفلوک می نگرم. گاهی حتی گدازه های آتش از دهان اژدهای موسی را می توانم ببینم ... در افق. در افق جایی بین رویاهای یک مرد و واقعیت موجود ... جایی هست که رنج زایمان می روید. جایی که همه می دانند اما برایشان مهم نیست می میرند. از همین رنج می میرند.

چای، قند و کمی خستگی. پیاده روی روزانه. و تفکر زجربار. ز ج ر! زجر نه رنج!

اندوه و دغدغه هایی که بیشتر نیاز است تا ناچاری ...

 

زل زدم توی چشمانش. چند دقیقه ای هست آنجاست. من نمی توانم از او چیزی بخواهم یا با او سخن بگویم. من نمی توانم در تاریکی او مهمان شوم. من نمی توانم .... او مرده! و من هم روزی می میرم. چندش آور است وقتی کسی در آغوشم می گیرد و می گوید : "... " ... تسلیت می گوید. من از مرگ نمی هراسم چون نمی دانم یعنی چه. نمی فهمم. مثل ظلمات که هرچه خیره تر می نگری بزرگتر می شود. من از اینکه نمی دانم رنجی می برم. رنجی که عاقبت مرا خواهد کشت. ز ج ر! نه رنج!

+ نوشته شده در  Thu 16 Nov 2006ساعت   توسط روزبه  | 

به این که چگونه می توان ریشه "گذشته" را زد می اندیشم.

"چیزی که چشم می بیند، یا چیزی که گوش می شنود، با چیزی که موجودیت بیرونی دارد مثل تصویر یا صدا مساوی نیست. این باور که "من علی را می بینم، پس علی اینجا هست" باوری ست که به نظر من به دلیل تکرار (آزمایش و خطا) برای من صحت قابل قبولی پیدا کرده است.

منظورم به طور کلی این است که حقیقتی وجود ندارد. هرچه هست, اتفاقی ست که به سبب تکرارها مشتبه شده است. "

+ نوشته شده در  Sat 14 Oct 2006ساعت   توسط روزبه  | 

با این همه هیاهو و جنبش در محیط پیرامون کسی نمی تواند ادعا کند که " من متوجه پیشرفت جهان نشدم". این مسئله ذهن من را مشغول کرده؛ که تا کجا؟

 

دیروز یه مطلبی توی آخرین نسخه مجله Nature دیدم با این عنوان:

 

                                                                            Crystallography: Solid oxygen takes shape

 

این کار بزرگیه. اما!!!  هرچقدر که کارهای بزرگی انجام می شود افق ممکن هم بازتر می شود. یعنی یک کار علمی ممکن است دو تاثیر بر دنیای علم بگذارد؛ اول اینکه سطح آگاهی ما را بالا ببره و دوم اینکه مرزهای ممکن را توسعه بده. بعضی چیزها مرا به این سوال بر می گردونه : "واقعا ما کجا ایستاده ایم؟"

 

+ نوشته شده در  Tue 19 Sep 2006ساعت   توسط روزبه  |