رییس دانشگاه صنعتی شریف: «دانشگاه صنعتی شریف جهت جلوگیری از مهاجرت نخبگان و جذب هرچه بیشتر دانش آموختگان ممتاز کشور و رقابت با دانشگاه های تراز اول دنیا، دانشجویان ایرانی را که از 20 دانشگاه معتبر دنیا پذیرش به همراه حمایت مالی (بورس) دریافت کنند، بدون کنکور جذب می کند.»
لیست 20 دانشگاه: «انستیتو تکنولوژی ماساچوست، دانشگاه استنفورد، انستیتو تکنولوژی کالیفرنیا، دانشگاه های کالیفرنیا (برکلی)، هاروارد، کمبریج، آکسفورد، شیکاگو، کلمبیا، پرینستون، تورنتو، کربل، میشیگان، ایلی نویز (اورباناشمپین)، کالج امپریال لندن، دانشگاه مک گیل، دانشگاه کارنگی ملبورن، دانشگاه پردو، کالیفرنیا (لس آنجلس) و انستیتو تکنولوژی جرجیا»
1 ملاک این است که دانشجویان برای شهریور 88 از این 20 دانشگاه (در کارشناسی ارشد یا دکتری) پذیرش گرفته باشند.
این --به نظر من-- اشتباه بزرگ، اگرچه در مجموع به نفع داشگاه شریف تمام می شود، اما نشان دهنده ی نقطه ی اوج ناتوانی ماست و جای بسی تاسف دارد. درباره ی دانشگاه شریف، با توجه به وضعیت ایران و رتبه جهانی دانشگاه شریف در مقایسه با بیست دانشگاهی که در بالا آوردم*، اگر حتی دو نفر استعداد واقعی --که پیدا کردنشان در بین پذیرش یافته ها بعید نیست-- جذب دانشگاه شوند این یک برگ برنده برای دانشگاه خواهد بود؛ اگرچه ماندن در ایران، به خطر انداختن آینده و کار کردن روی موضوعات بیهوده --در ایران، بیهوده-- با اساتید فسیل نتیجه ای خواهد بود که تنها از سر ناچاری ممکن است به سر دوستانی که پذیرش گرفته اند بزند.
اما درباره قسمت دوم نظرم که باعث تاسف است، نگاهی نه چندان عمقی به متن خبر کار را راحتتر می کند. می دانید که پذیرش در اغلب دانشگاه های دنیا بدون آزمون مصاحبه و تنها با توجه به 1)کارنامه ی علمی-پژوهشی دانشجو، شامل نمرات و جزییات سوابق، 2) مدرک زبان انگلیسی معتبر و 3) معرفی نامه ی از اساتید قبلی انجام می شود. جذب در اغلب دانشگاه ها با توجه به نظرات اساتید آنجا، یعنی نیاز آنها، برنامه ریزی شده است. بنابراین شاید به نظر بیاید که در این دانشگاه ها تنها به «سابقه» ی دانشجوی پذیرش شده اعتماد کرده اند و شاید حتی ریسک می کنند. اما واقعیت این است که این «سوابق» شرایط کافی است، چرا که نیمه ی دیگر مساله ی ادامه تحصیل (مثل درآمد، کار روی موضوع مناسب با اساتید مناسب و آینده ی شغلی روشن) خود به خود دانشجویی را که «سابقه» ی خوبی داشته باشد در مسیر موفقیت قرار می دهد و تجربه ی اروپا و آمریکا هم همین را نشان می دهد. خوب، با این دیدگاه تصور کنید که معتبرترین دانشگاه ایران، بدون اینکه به نیازهای خود نگاه کند --چون اصلن چنین چیزی در سیستم آموزشی ما معنی دار نیست--، و حتی بدون اینکه به ملاک ها و معیارهای آن دانشگاه ها --ونه پذیرفتگان آنها-- توجه کند، به جذب بی چون و چرای کسانی روی آورده که دارند می روند. مشکل خیلی پیچیده تر از آن است که اینجا بخواهیم درباره ی آن صحبت کنیم. فقط اینقدر می شود گفت به جای اصل مساله فقط سطح آن دارد سمبل می شود و بعید است این راه کارها جواب مثبت بدهند و بسی جای تاسف.
2 دانشجویان دکتری که به این طریق وارد دانشگاه شوند، از اول تحصیل مشمول طرح دستیار پژوهشی می شوند. اما طرح فوق به دلیل مشکلات مالی برای پذیرفتگان در کارشناسی ارشد قابل اجرا نیست.
اگرچه در مقایسه با درآمد دانشجویان پذیرش خارج مقدار کمک هزینه طرح دستیار پژوهشی بعید است قابل توجه باشد، اما نکته مثبت طرح است. از میان دوستانی که پذیرش گرفته اند، بعید می دانم از برنامه خیلی استقبال کنند ولی باز هم این مبلغ ناچیز نوش جان کسانی که به هردلیلی از برنامه ی رفتن شان باز می مانند. فرصت اقدام برای این طرح تا 15 خرداد 88 است.
* خیلی از دوستان معتقدند که رتبه بندی جهانی دانشگاه ها قابل اعتماد نیست --مثلن بهترین رتبه برای دانشگاه های ایرانی چیزی حدود 2000 بوده است (درمقایسه با مثلن هاروارد که و ماساچوست که تک رقمی هستند)-- اما به نظر من پر بی راه هم نیست. چون معیارهای یک دانشگاه خوب به معدود اساتید و دانشجویان خوب آن نیست و به عوامل زیادی بستگی دارد. لااقل همه خوب می دانیم که بازده دانشگاه های ما خیلی ناچیز است و عملن سهمی از اقتصاد و صنعت کشور ندارد، که خیلی از معیارهای دانشگاه های موفق دور است.
منبع خبر: روزنامه ی قدس/ امروز، چهارشنبه 14 اسفند 1387
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست. پیراهنش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود. شوهرش در آشپزخانه نشسته بودو یک فنجان قهوه هم روبرویش بود. در حالی که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود.
زن او را می دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشد. در حالی که داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد : "چی شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟" شوهرش نگاهش را از قهوهاش برداشت و گفت: هیچی، فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کردیم، یادته؟ زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت: "آره یادمه..." شوهرش به سختی گفت: یادته که پدرت ما رو وقتی که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟
-آره یادمه (در حالی که بر روی صندلی کنار شوهرش می نشست)
-یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج می کنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان ؟!
-آره اونم یادمه.... مرد آهی کشید و گفت: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم.
وقتی قطعه داستانی بالا را خواندم، از خنده روده بر شدم. ممنون از دوستم احسان که این را برایم ای-میل کرد. راستش، هرچه که می گذرد این را که ازدواج اغلب یک خسران بی-برو-برگرد هست بیشتر باور می کنم. شاید به همی خاطر آنقدر خندیدم.
چند شب پیش رییس جمهور در تلویزیون باز هم اجرای طرح تحول اقتصادی را نوید داد.
طرح تحول اقتصادی، طرحی است که دولت در ماه های اخیرصحبت آن را پیش کشیده است. این
طرح برپایه ی هفت بند ارایه شده است (چندماه پیش تر این طور مدون نبود) که می
توانید در اینجا چارچوب کلی طرح (لینک اول در این صفحه نسخه ی بهتری است) را به صورت مبسوط بخوانید.
مهمترین و برجسته ترین بخش این طرح برنامه ی مربوط به نظام یارانه هاست که در
آن قرار است تا شکل فعلی یارانه ها از سیستم اقتصادی حذف شده و به سوی جامعه ی هدف
(افراد و گروه هایی که بنا به تعریف می بایست یارانه دریافت کنند) سوق داده شوند. در
گزارش مربوط به چارچوب طرح سه دلیل عمده برای این بخش از طرح ارایه شده است:
- یارانه ها برای گروه های مختلف
جامعه به نسبت مناسب توزیع نمی شود. یعنی کسی با درآمد بالا حتی ممکن است از
یارانه ها بیشتر استفاده کند، در صورتی که این بنا به تعریف «ناقض هدف عدالت
اجتماعی در اختصاص یارانه است».
- وجود یارانه ها باعث افزایش بی
رویه ی مصرف انرژی شده است و از آنجا که فاصله بین قیمت انرژی در داخل و خارج روبه
افزایش است دولت متحمل بار سنگینی از بابت پرداخت یارانه می شود.
- کاهش بهره وری و رقابتمندی
تولیدات داخلی نتیجه ی دیگر پرداخت یارانه هاست. برای مثال پرداخت یارانه ی انرژی
باعث می شود تا برخی صنایع پرهزینه در داخل به نظر سودآور جلوه کنند در صورتی که
به خودی خود نمی توانند بقا داشته باشند. به بیان دیگر نسبت مصرف انرژی به کالای
تولیدی در ایران به نسبت شاخص جهانی بالاست.
نقدهای بسیاری براین طرح آمده است که می توانید به راحتی پیدا کنید و بخوانید
(مثلن اینجا و اینجا) اما دولت با سرسختی از اجرای طرح دفاع می کند.
مشکلات اقتصادی در ایران ملموس و انکارناپذیر است و به نظر من هم ایرادهایی که
در بالا آوردم به نظام یارانه در کشور ما وارد است. اما با مطالعه ی کلیات طرح
وشنیدن حرف های دولت (مثلن اینجا ) می
توانم بگویم که این حرف ها بیشتر از آنکه بویی از کارشناسی برده باشد یا
دلسوزانه به نظر بیاید، بوی تخم می دهد.
مهمترین ایرادی که به این طرح وارد است درباره اثر تورم زای آن است. بدون توجه
به خود طرح، به سادگی می توان دریافت که مطرح کردن نسنجیده و به یک باره ی این طرح
و انتقال اضطراب آن به «عموم» جامعه به خودی خود می تواند بستر تورم را فراهم کند. پیش از این نیز سابقه ی ایجاد تورم تنها با گفتن یک حرف نابه جا در این دولت خاطره ساز شده است.
به نظرم چنین شیوه ی مطرح کردنی ممکن است دو دلیل داشته باشد؛ یا اهداف شخصی و
سیاسی را دنبال می کند و یا از سر سفاهت و بی خردی گفته شده است. شاید هم هردو.
چندوقت پیش، از طرف معاونت فرهنگی فدراسیون فوتبال ایران دستوری داده شد که بنابر آن بعضی بازیکنهای لیگ برتر میبایست مدل ریششان را عوض کنند. ظاهرن این دستور برای ایجاد فضای فرهنگی متناسب با هنجارهای اخلاقی جامعه صادر شده است.
اگر فرض کنیم که بازیکنهای فوتبال ممکن است الگوی جامعه قرار بگیرند، بنابراین نقد رفتار آنها میتواند مهم باشد. اما من فکر میکنم این افراد به هیچ وجه الگوهای قابل توجهی برای افراد جامعه نیستند. برای این حرفم یک دلیل دارم؛ بازیکنهای ما در مقایسه با بازیکنهای دنیای فوتبال در مکان قابل توجهی قرار نمیگیرد، و اگر بنابر الگوبرداری باشد بازیکنهای بسیار قابل توجهی در دنیا هستند.
ديشب شبكه آموزش يك برنامه جالب در مورد زندگی پرندگان نشان میداد. بخشی از برنامه در مورد چگونگی بقاي نسل پرنده ها بود. بیشتر پرنده ها دو يا چندتا تخم میذارن اما تعداد كمی از اين تخم ها به سن بزرگ سالی میرسند. مثلن پلیكان ها 3 تا تخم میذارن. جوجه اي كه از همه زودتر سر از تخم در آورد از بقيه قوي تر و جوجه سوم از همه ضعیف تر هست. به تدريج كه جوجه ها بزرگ میشوند، نیازشون به غذا بیشتر میشه و والدين نميتوانند جوابگوي هرسه جوجه باشند. و از طرفی جوجه كوچكتر كمتر میتونه از غذا استفاده كنه و ضعیف تر میشه. و در نهايت جوجه هاي قوي تر اون را از لانه بیرون میاندازند. در اينجا كار اين جوجه تمومه. چون والدين براي جوجه روي زمین غذا نمیارن. و اغلب براي جوجه دوم هم همین اتفاق میافته. و تنها جوجه اول باقي میماند. حالا اين سوال مطرح میشه كه چه دلیلی داره كه 3 تا تخم گذاشته میشه؟ توي برنامه جواب اين سوال هم گفته شد. به خاطر خطراتی كه وجود داره، تعداد تخمها بیشتره تا احتمال بقاي نسل بیشتر باشه. و يا يك پرنده ديگه به نام چلنگر كه شبیه به اردك هست هفت-هشت جوجه به دنیا میاره. گاهی كه تهیه غذاي این جوجه ها (كه از بدو تولد شنا میكنند) سخت میشه، مادر يك يا چندتا از جوجههايي را كه تقاضاي زيادي براي غذا دارن را به شدت مورد حمله قرار ميده تا حدي كه اگر به اندازه كافي قوي نباشند میمیرند. دليل اين كار پرنده مادر هم تنها اين هست كه در نهايت بقاي 2 يا 3 تا از اين جوجه ها تضمين بشود.
از ديشب گاه و بيگاه كه به اين رفتار طبيعت فكر ميكنم، به نظرم جالب مياد. در سطوح ابتدايي تر تكامل موجودات ضعيف تر محكوم به نابودي اند اما در جامعه انساني كه در مراحل بالاي تكامل قرار داره، افرادي كه ناتوان ترند اغلب مورد حمايت قرار ميگيرند و بسياري معتقديم كه اونها اگرچه ممكنه توانايي هاي عمومي را نداشته باشند اما توانايي هايي منحصر به خود دارند. اما آيا ما انسان ها واقعن از كنترل طبيعت كه تنها به دنبال بقاست آزاد شديم؟
ياد يكي از پست هاي پسرفهميده در اين مورد افتادم. و اين چند جمله :
« ... بهطور خلاصه ما برای بقا طراحی شدهایم. من میل جنسی دارم چون ژنهای من این را دوست دارند. اگر من میل جنسی نداشته باشم و تولید مثل نکنم، آنها نابود میشوند. بنابراین، ما ماشینهای انتقال ژن هستیم. ولی ماشینی که روزبهروز پیچیدهتر میشود. تا بتواند وظیفهی خود را با دقت بیشتری انجام دهد.»
اون روز به نظرم اين نظر خيلي خلاقانه بود ولي خيلي ساده شده. اما الان به نظرم چندان ساده هم نيست.
و توي پرانتز ... يادم باشه تولدم مبارك. البته دلم نميخواد اين يكي فقط تولد يك ماشين انتقال ژن باشه ![]()
ژن-پت نام یکی از تولیدات بایوژنیکا (یک شرکت مهندسی ژنتیک) هست که به زودی وارد بازار میشود. ژن-پت یک حیوان اهلی کوچک حدود 20 سانتیمتری است که به کمک مهندسی ژنتیک به صورت کنترل شده تولید شده. این محصول در بسته بندی های خاصی ارائه میشود که در آن حیوان در وضعیت خواب زمستانی است و زمانی که از بسته بندی خارج گردد بیدار میشود. تا پیش از باز شدن بسته بندی سلامت و تازهگی محصول به کمک یک سری لوازم جانبی مانند مانیتور قلب نشان داده میشود. این موجود کاملن بیآزار بوده و به سرعت با انسان رابطه برقرار میکند. به کمک تغییرات ژنتیکی توانستهاند این محصول را با شخصیتهای متفاوت تولید کنند. این شخصیتها با رنگهای مختلف ارائه شدهاند. مثلن رنگ زرد معرف یک ژن-پت بازیگوش و بامزه است و رنگ آبی مربوط به یک ژن-پت آرام و متین است. عمر این محصول بسته به شرایط نگهداری بین 1 تا 3 سال است. اطلاعات بیشتر را از اینجا میتوانید بگیرید.
با توصیفاتی که میشود میتوان گفت این محصول یک موجود زنده است. اما بنا بر توضیح تولید کننده بیشتر در قالب یک عروسک برای کودکان ارائه میشود. و این البته درست نیز هست چون تنها برای همین منظور تولید شده است. از یک طرف این موجود طبیعی نیست و محصول تکنولوژی است مثل یک ربات. اما از طرف دیگر او قلب دارد، درد را احساس میکند، شخصیت دارد و زمانی میمیرد. به نظر شما این موجود باید از حقوق یک موجود زنده برخوردار باشد؟
8 پنجرههای طبقه هشتم به بعد نرده ندارند به نظرم دلیل خاصی ندارد به این مسئله بارها فکر کردهام اگر کسی بخواهد بپرد پایین 7طبقه و 6طبقه هم کم نیست اگر برای این است که کسی نپرد پایین پس چرا درب پشتبام را باز گذاشته بودند؟ شاید یک دلیل روانی دارد 7 مثلن ما وقتی پایین میپریم که آدمهایی که زیر پایمان میبینیم کوچکتر از یک انگشت و بزرگتر از یک بند انگشت باشند اگر طبقهها هیچکدام دیوار نداشتند چه؟ آنوقت بیشتر میپریدند پایین؟ فکر میکنم در این صورت اصلن مسئله پریدن منتفی میشد و در عوض افتادن میشد «مسئله»! 6 چرا هرچه به زمین نزدیکتر باشیم احساس امنیت بیشتری میکنیم؟ یادم هست مادرم روی تختخواب یا حتی روی صندلی نمیخوابید هیچ وقت من میتوانم درک کنم چرا افتادن توی خواب دلهرهآور است او ترسو نبود حالا میفهمم که ترسو نبود یادم هست چطور با حسرت پایین را نگاه میکرد ...حالا میفهمم که با حسرت نگاه میکرد 5 در واقع او از افتادن میترسید نمیدانست چرا میترسد بله... درست مثل من و وقتی درباره آن فکر میکرد در ابهام جادویی ترس غرق میشد آنقدر به افتادن فکر کرد تا آن را باور کرد درست مثل من... میخواست امتحاناش کند اما نکرد... درون او یک پرتابه پنهان بود 4 چطور نفس میکشیم؟ [...] چطور خفه میشویم؟ [...] 3 کفشام کو؟ 2 به چه فکر میکنی؟ 1 --------- کفشام .
در ایوان نشسته بودم. با شکمی سیر و دلی سرشار از سپاس. به سیگاری که تا دمی دیگر با لبانم قرار داشت نگاه میکردم. سیگار را بین انگشتانم میگرداندم و گاهی ضربهای به آن میزدم. اینطوری توتونها در داخل سیگار تکانی میخورند و به هم فشرده میشوند. البته باید اینکار را درست انجام دهید. سیگار را با یک دست در میان انگشتان طوری بگیرید که انگار سیگار یکی از انگشتان شماست و ته آن را آرام به کف دست دیگر بکوبید. چندبار که اینکار را بکنید توتونها خوب جابهجا میشوند و سیگار بهتر میسوزد. سیگار را به دقت و با اشاره کوچک شعله روشن کردم و کام عمیقی گرفتم. چشمانم را بستم. نفسم را حبس کردم و به آرامی ریههایم را خالی کردم. بعد از یک ناهار سنگین و چرب، سیگار لذت وصفناپذیری دارد.
از آنجا که سیگار کشیدن همیشه عوارضی به همراه دارد، هیچوقت آن را به کسی توصیه نکردهام و نمیکنم. اما یک تازهکار نفهم مثل «او» بیشتر به سیگار من توجه میکند تا به حرفهای من گوش کند. و چون من به او سیگار پیشکش نمیکنم، خودش میآید و بی سروصدا کنارم مینشیند، بسته سیگارم را برمیدارد و کمی با آن بازی میکند. با گوشه چشم مرا برانداز میکند و وقتی مطمئن شد که من در بند او نیستم، آرام یک نخ برمیدارد. بعد دورتر مینشیند. انگار که خیالش راحت شده باشد و با قیافهای حق به جانب میگوید: کبریت کو؟
این رفتار پیچیده و روانشناسی دقیق او را دوست دارم. او همیشه سعی میکند دور از تیررس انتقاد من باشد. با من بحث نکند و به من بقبولاند که به نظرات من اهمیت نمیدهد (هرچند گاهی نقشهاش نمیگیرد). اما من درست و روشن میدانم که بدون من و به تنهایی هیچوقت سیگار نخواهد کشید. در صورتش که خیره میشوم از شادی لبریز میشود، اما به روی خودش نمیآورد و مغرورانه به کارش ادامه میدهد. درحالیکه تمام توجهاش پیش من است. او میداند که من دوستش دارم.
همانطور که چشمانم بسته بود، صدای پایش را شنیدم. تند تند میآمد. برای همان بازی همیشگی. اما نه پاورچین. به سرعت به من رسید. سرم را که روی لبه صندلی راحتی افتاده بود به آرامی لمس کرد. از کنارم گذشت (و لابد داشت مرا نگاه میکرد که بیصدا لبخند میزدم) و روبروی پاهایم که روی میز دراز بود نشست. بسته سیگار آنجا روی میز بود، کنار پاهایم.
- تنهایی سیگار میکشی ...
آخر حرفش را طوری کشید که گویا از تنهایی سیگار کشیدن من دلخور است. بین صندلی راحتی و میز کوچک، پخش شده بودم. سیگار در دست چپام، بین انگشت اشاره و انگشت وسط بود. همانطور درازکش، بیهیچ حرکتی، چشمانم را باز کردم. صورت شاداب و لاغرش را در سمت راستام یافتم که لبخند میزد. پشت به نردههای ایوان و رو به من نشسته بود. موهایش رها بود و پیراهن نازک سپیدی به تن داشت. کمی در چهرهاش دقیق شدم. پاهایم را از روی میز انداختم پایین و خم شدم روی زانوهایم. خاکستر سیگارم را تکاندم. و آرنجهایم را روی پاهایم گذاشتم.
- چرا میخواهی سیگار بکشی؟
با شیطنت نگاهی به بسته سیگار انداخت و بعد با گوشه چشم به من نگاهی کرد. بسته سیگار را برداشت و مشغول شد تا سیگاری از آن بردارد. دیدم که کمی سرخ شد و لب پاییناش را محکم به دندان گرفت. ناگهان و به تندی سرش را بالا گرفت و پرسید.
- خودت چرا سیگار میکشی؟
خیره شده بود در چشمانام. چهرهاش سرشار از شیطنت بود. پشت پلک چپاش لرزش کوچکی داشت. پیروزمندانه نیشخندی روی صورتش پدیدار شد. به گمانم فهمیده بود که سوالاش مرا به دردسر خواهد انداخت. کلماتاش، ترکیب صورتش و روحاش که در پیرامونام پرآکنده بود به طور عجیبی با منی که در آن لحظه جریان داشتم همنوا بود. همنوا؟ نمیدانم یعنی چه .... مثل خیلی وقتهایی که یک خاطره غریب از ذهنم میگذرد خاموش بودم. وقتهایی که صدای خودم را میشنوم که از درونام سخن میگوید و آنقدر رسااست که در نظرم همه میشنوند. گاهی که هر صدایی که میشنوم صدای من است. گاهی که با تک تک ضربانهای قلبام، با یک یک ذرات هوایی که تنفس میکنم، یکی میشوم. آن لحظه من، حتی سرمهای را که روی پلک چپ او جابهجا میشد درک میکردم. زمان در چنین لحظههایی کش میآید. آب دهانم را قوت دادم، چشمانام را بستم و در کشف این لحظه دقیق شدم. و بارها اینکار را کردهام، اما همیشه درست در لحظهای که با خودم میگفتم همین است خودش است! ...، ناگهان چیزی مبهم مرا دربر میگرفته است، و من ناکام، شگفتزده و در حسرت، آن لحظه را وداع میگفتم.
با صدای شعلهور شدن کبریت سر برداشتم. سیگار را ناشیانه گوشه لبهایش گذاشته بود. سرش را کمیبالا گرفته بود و نگاهاش به سمت نوک سیگار چرخیده بود. چهرهاش در هم پیچیده بود. بهتر است موقع روشن کردن سیگار آن را وسط لبها بگذارید و موقع کشیدن گوشه لب نگه دارید. این را به او نگفتم.
نفس بلندی کشیدم و سرم را به سمت چپ گرداندم. سیگارم به نیمه رسیده بود. کامی گرفتم و در صندلی راحتی فرو رفتم.
سکوت بود.
...
- روزبه ...
- بله.
- میخوام روزه بگیرم.
با ذوق زدگی این را گفت. صورتم را برگرداندم تا ببینماش. به نظرم کمی عجیب بود. میخندید.
- چرا؟
- تو تا حالا روزه گرفتی؟
هنوز در ذهنام داشتم دنبال منظورش میگشتم.
- آره خوب ...
- کی؟
- هو و و و م ... خوب ... همین پارسال.
- شنیدم یک نفر توی نپال، یک پسر جوان، الان 6 ماه است که چیزی نخورده. 6 ماه پیش یک بار با دوستانش به زیارت رفتهاند و او از روزی که برگشتهاند زیر یک درخت نشسته و تا امروز چیزی نخورده است. نه چیزی میگوید و نه کاری میکند. میخواهد بودا بشود.
تازه فهمیدم چه میگوید. من هم این خبر را در روزنامه خوانده بودم.
- تو هم میخواهی بودا بشوی؟
ساکت میشود. درک میکردم. میدانم، میدانم که گاهی نمیتوانی روی خودت هم حساب کنی ... وقتی که به آرزوهایت بگویی «بعید است.» زمانی که به دستهایت با بدگمانی نگاه میکنی. آنجاست که کار تمام است. همانطور که سایهها از ذهنام میگذشتند، از سیگارم کامی دیگر گرفتم؛
- امیر را یادت هست؟ ... همان که ...
- آره.
- پدربزرگاش ... یادت هست چه میگفت ... یک بار که با امیر رفته بودیم به دیدناش ... سر سفره شام یادت هست چه میگفت؟
- آره ... «ما همه یک جا میرویم» ...
این را گفت و همه دودی را که در سینه محبوس داشت، بازپس داد. او از معدود کسانی است که همه دود سیگار را از همان بار اول فرو میبرند.
- و ... «چرا آسوده نباشیم» ... او برای همه نگرانیها جوابی ساده و آماده داشت. به نظر میآمد که هیچوقت نمیمیرد. آدم خوش-خندهای بود.
- انسان وارستهای بود. حاضر بودم همه چیزام را بدهم تا آرامش او را داشته باشم. آنروز درباره همهچیز صحبت کردیم و از جمله درباره مرگ. ذهن بسیار حساسی داشت. من از او در مورد خدا پرسیدم و او گفت «خوب... بهتر است وجود داشته باشد...» و خندید. آدم معتقدی بود. حالا کجاست؟
- او دوشنبه صبح خودش را کشت.
این را گفتم و در حالی که سیگارم را خاموش میکردم، در چهرهاش دقیق شدم. چشماناش گشاد شده بود.
- پس ... چرا؟
بریده بریده حرف میزد. سیگارش بین انگشتاناش لرزید. و نزدیک بود بیافتد. او سیگار را با نوک انگشتاناش میگیرد و به همین خاطر سیگار به راحتی از دستاش جدا میشود.
- نمیدانم....
چند دقیقه ساکت شد. سیگارش را تمام کرد و برخاست. گفت که میرود بخوابد. کاش این خبر را به او نمیدادم. او ذهن بسیار حساسی دارد.
و اما درباره پدربزرگ امیر ... یک بار بیشتر ندیده بودماش. قد بلندی داشت و سرش کم مو یا شاید تاس بود. صورت جذابی داشت. دست راستاش به شدت میلرزید.
چند کلمهای بیشتر با هم صحبت نکردیم.
- شما هم سیگار میکشید؟
- بله. چطور مگر؟
- با این سن ... اصلن برای شما خوب نیست.
نمیدانم چرا این حرف را زدم. اما او چیزی نگفت. به یاد دارم که میخندید. و البته به یاد دارم سیگار را با همان دست راست میگرفت.
میگفتند این اواخر حال مساعدی نداشت. او بعد از اینکه تنها پسر و نوهاش، امیر، 6 ماه پیش از آن در یک حادثه رانندگی کشته شده بودند در یک آسایشگاه روانی بستری بود. شب دوشنبه، با خوردن مقدار زیادی قرص خواب آور خودکشی کرده بود. درباره او چیز زیادی نمیدانم. گویا در کنار بستراش یادداشتی پیدا کرده بودند که در آن نوشته بود نمیخواهد با مراسم مذهبی دفن شود و میخواهد با آرامش کامل به خاک سپرده شود. از آنجا که یادداشت مخدوش بوده است مطمئن نبودهاند که منظور او چه بوده. میگویند درست پیش از آنکه بمیرد سعی داشته تا آن یادداشت را از پنجره طبقه چهارم پایین بیاندازد. به هرحال او را با مراسم مذهبی کامل دفن کردند. در مراسم تدفیناش از او به عنوان نمونه بارز ایمان یاد شد. و بسیاری تصدیق میکردند که او مرد معتقدی بود و کسی درباره خودکشی او صحبت نکرد.
خیره میشوم به استکان چایی که در دست دارم و اکنون تقریبن زیر میز نگاهداشتهام. حس میکنم که شانههایام کمی افتادهاند. لب پایینام را آرام آرام میجوم و با انگشت وسط دست چپ، سطح صاف و براق استکان را میسایام. با اینکه استکان را با هر دو دست گرفتهام میترسم که چای بریزد. بین ران پاهایم که از اول صحبت روی هم انداختهام، حس نامطبوع داغی جریان دارد. نمیدانم با پاهایم چه کنم .... و همینطور دستانام .... وای خدای من الان چقدر چهره نگون بختی هستم.
سکوت همچنان بین ما جاریست و من ادامه میدهم به جویدن لبم و ساییدن استکان. اگر سرم را بالا بگیرم بغضام میترکد ... میدانم ... و نفرت جایش را خواهد گرفت. چراغهای کنار ساحل را یکی یکی روشن میکنند. انعکاس نور توی عینکام آزارم میدهد. زمان کند میگذرد. باد که هی میخورد به پیشانیام کلافهام کرده و عرق بین پاهایم.
استکاناش را میگذارد روی میز و خم میشود روی آن. ناگهان بوی تنش چنان در مشامام میپیچد که مو بر بدنم راست میشود. این میزهای تشریفاتی را چه کوچک میسازند. واقعن برای دو نفر کوچک است. شاید برای صمیمیت بیشتر اینطور ساختهاند. شاید هم برای اینکه هریک بیشتر در صورت دیگری دقیق شود. شاید برای اینکه یکدیگر را ببوسند. به هر حال سازندهاش فکر اینجا را نکرده بود. تا به حال به این چیزها فکر نکرده بودم، کرده بودم ... کرده بودم؟
جلوتر که میآید، از ترس اینکه ... (نمیدانم از ترس یا از روی بیزاری یا ... نمیدانم) ... به اندازه یکی دو سانتیمتر خودم را میکشم عقب و میچسبام به صندلی. و بلافاصله پشیمان میشوم. پیراهن خیس و سرد لعنتی طوری با تخت پشتم تماس پیدا کرده که اگر پیش از این بود میجستام توی بغلاش. سعی میکنم آرامتر نفس بکشم تا بازدم نفسام به صورتش نخورد. ته دلم آهی منبسط میشود که دارد ریههایام را میسوزاند. تشنه شدهام. لبام میسوزد. جای گلولهها را باز روی سینهام حس میکنم.
نفسم تنگ است. جایی در کتابی خوانده بودم که در لحظه مرگ، در کسری از ثانیه، تمام زندگی انسان از پیش نظرش میگذرد. چه دردناک است. تمام خفتها و تمام بیقراریها. تمام زشتیها و تمام برباد رفتهها. نه این درست نیست، تمام زندگی نیست که از جلوی ذهن میگذرد. این تنها شکستهاست که میآیند و میروند. بله، این درستتر است. تمام آرزوها و حصرتها. آه، این میزهای تشریفاتی را چه تنگ ساختهاند. در زندان اسرا در آلمان مردها را مجبور میکردند که برهنه شوند و در مقابل چشم زنانشان زجه بزنند و التماس کنند. و بعد آنها را با خفت و خواری میکشتند. مردهای مغروری را که گریه نمیکردند و زار نمیزدند آنقدر میزدند تا گریه کنند یا از حال بروند. گویا لحظهای که اشک میریخت مانند آخرین لحظه آمیزشی ناپاک روان ملتهب آنها را سیراب میکرده. آن زمان که خشم و خنده در هم میآمیزند و به درستی که این دو از یک چشمه سیراب میشوند؛ از شهوت.
مهتاب بیرون آمده. حالم دارد به هم میخورد. سرم گیج میرود. تشنهام. این میزهای تشریفاتی ... صورتم با خنده مضحکی کج و کوله شده. این را به راحتی از روی لرزش چانه ام می فهم ام. چه چیزها از ذهن ام می گذرد. «... در شبی که ماهگرفتگی شود شاه و خانوادهاش را از شهر بیرون میبرند و خفه میکنند.» این رسمی است که در اساطیر کهن آوردهاند. کدام سرزمین بود؟ واقعن افسانهها از شاه هم قویتر بودهاند! و شاه جدید همان لحظه بر تخت مینشیند و میداند که اگر خسوفی شود .... آیا او تسلیم امر الهیست؟ نه ... نه او نمیتواند از این وسوسه بگذرد. شاه بودن. شاید هم میاندیشد؛ دستور میدهم پاسی از شب ماه را بدزدند و پنهاناش کنند. و آن یکی که دارند خفهاش میکنند، از پیش چشمانش چه میگذرد؟ ماه دزدی؟ شهوت؟ استکان چای؟ ... خفگی زیر آب یا با دست؟ ... یا .... دریا. شاه و همه خانوادهاش. همه. برای اولین بار سرم را میگردانم. به دریا نگاه میکنم. چرا دریا شبها آبی نیست؟ به خودم میآیم. صدای فریادهایی میآید که دور و نزدیک میشوند. میگویند یکی آنجا خودش را در آب انداخته. آنجا نزدیک آن ایوانی که پر از میزهای تشریفاتی است.
یک آدم چاق نمیتونه قهرمان دومیدانی باشه و یک آدم قدکوتاه نمیتونه خلبان بشه. هیچ آدمی با ضریب هوشی پایین نمیتونه برنده جایزه نوبل بشه و همینطور هیچ کارگر بنایی نمیتونه وزیر علوم بشه (البته استثنا ها را در نظر نمیگیریم!). ما همه به نوعی محدودیم. پس آزادی در چیه؟ امکان رسیدن به توانایی هامون؟ تن در دادن به این همه محدودیت و جنگیدن برای چیزهای ممکن، این سرنوشت ماست؟ به نظرم خیلی حقیر و بیارزش میاد.
چرا نباید به این بازی بی هدف خاتمه داد؟ چرا و به خاطر چه چیزی باید ادامه داد؟ من هرازچند گاهی به این نقطه میرسم و بعد ... هیچ!
ادامه میدم چون چارهای ندارم و به شما و به طبیعت و ... اجازه میدم منو گول بزنن ...
به طور آماری من از دوستانم در مورد ویتامین D سوال کردم. خیلی ها نمی دونستن. تعداد کمی می دونستن. و بیشترشون مثل من متعقد بودن که "چیز خوبیه". اما در هر صورت ما دچار بیماری راشیتیسم نشدیم! (شاید هم شدیم خبر نداریم). این به خاطر اونه که راه های تامین ویتامین D زیاده (مثلن از نور خورشید) و به طور ناخواسته تا حد زیادی تامین میشه. اطلاعات بسیاری از مردم کشور ما در مورد سیاست به اندازه اطلاعات اونا درمورد ویتامین D هستش. و متاسفانه این اطلاعات از طریق خورشید به انسان منتقل نمیشه!!! بلکه یا باید توی این زمینه کار کرده باشی یا باید خوب تلویزیون نگاه کرده باشی!!!
اساسا و خلاصه کلام اینه که به نظر من نه تنها رای دادن عمومی روش درست و قابل اعتمادی برای سنجش مقدار آزادی و حق انتخاب یک مجموعه نیست، بلکه با کیفیت نتیجه هم هیچ ربطی نداره! حالا چطور میشه این توزیع آماری تخماتیک را به سمت یه توزیع منطقی پیش برد؟
برای اینکه توزیع آرا منطقی باشه، باید رای ها از یک مجموعه تابع های خاصی پیروی کنن. این روابط منطقی بین رای و رای دهنده متکی بر ایدئولوژی و دیدگاه فرد رای دهنده است. خوب حالا سوال اصلی ایدئولوژی شما چیه؟ یعنی رفتار شما مبتنی بر چه ایدئولوژی ایه؟
اینجاست که یادم میوفته ... ما ایدئولوژی نداریم ... ما دین داریم ...