تبليغاتX
این روزها...

رییس دانشگاه صنعتی شریف: «دانشگاه صنعتی شریف جهت جلوگیری از مهاجرت نخبگان و جذب هرچه بیشتر دانش آموختگان ممتاز کشور و رقابت با دانشگاه های تراز اول دنیا، دانشجویان ایرانی را که از 20 دانشگاه معتبر دنیا پذیرش به همراه حمایت مالی (بورس) دریافت کنند، بدون کنکور جذب می کند.»

لیست 20 دانشگاه: «انستیتو تکنولوژی ماساچوست، دانشگاه استنفورد، انستیتو تکنولوژی کالیفرنیا، دانشگاه های کالیفرنیا (برکلی)، هاروارد، کمبریج، آکسفورد، شیکاگو، کلمبیا، پرینستون، تورنتو، کربل، میشیگان، ایلی نویز (اورباناشمپین)، کالج امپریال لندن، دانشگاه مک گیل، دانشگاه کارنگی ملبورن، دانشگاه پردو، کالیفرنیا (لس آنجلس) و انستیتو تکنولوژی جرجیا»

1 ملاک این است که دانشجویان برای شهریور 88 از این 20 دانشگاه (در کارشناسی ارشد یا دکتری) پذیرش گرفته باشند.

این --به نظر من-- اشتباه بزرگ، اگرچه در مجموع به نفع داشگاه شریف تمام می شود، اما نشان دهنده ی نقطه ی اوج ناتوانی ماست و جای بسی تاسف دارد. درباره ی دانشگاه شریف، با توجه به وضعیت ایران و رتبه جهانی دانشگاه شریف در مقایسه با بیست دانشگاهی که در بالا آوردم*، اگر حتی دو نفر استعداد واقعی --که پیدا کردنشان در بین پذیرش یافته ها بعید نیست-- جذب دانشگاه شوند این یک برگ برنده برای دانشگاه خواهد بود؛ اگرچه ماندن در ایران، به خطر انداختن آینده و کار کردن روی موضوعات بیهوده --در ایران، بیهوده-- با اساتید فسیل نتیجه ای خواهد بود که تنها از سر ناچاری ممکن است به سر دوستانی که پذیرش گرفته اند بزند.

اما درباره قسمت دوم نظرم که باعث تاسف است، نگاهی نه چندان عمقی به متن خبر کار را راحتتر می کند. می دانید که پذیرش در اغلب دانشگاه های دنیا بدون آزمون مصاحبه و تنها با توجه به 1)کارنامه ی علمی-پژوهشی دانشجو، شامل نمرات و جزییات سوابق، 2) مدرک زبان انگلیسی معتبر و 3) معرفی نامه ی از اساتید قبلی انجام می شود. جذب در اغلب دانشگاه ها با توجه به نظرات اساتید آنجا، یعنی نیاز آنها، برنامه ریزی شده است. بنابراین شاید به نظر بیاید که در این دانشگاه ها تنها به «سابقه» ی دانشجوی پذیرش شده اعتماد کرده اند و شاید حتی ریسک می کنند. اما واقعیت این است که این «سوابق» شرایط کافی است، چرا که نیمه ی دیگر مساله ی ادامه تحصیل (مثل درآمد، کار روی موضوع مناسب با اساتید مناسب و آینده ی شغلی روشن) خود به خود دانشجویی را که «سابقه» ی خوبی داشته باشد در مسیر موفقیت قرار می دهد و تجربه ی اروپا و آمریکا هم همین را نشان می دهد. خوب، با این دیدگاه تصور کنید که معتبرترین دانشگاه ایران، بدون اینکه به نیازهای خود نگاه کند --چون اصلن چنین چیزی در سیستم آموزشی ما معنی دار نیست--، و حتی بدون اینکه به ملاک ها و معیارهای آن دانشگاه ها --ونه پذیرفتگان آنها-- توجه کند، به جذب بی چون و چرای کسانی روی آورده که دارند می روند. مشکل خیلی پیچیده تر از آن است که اینجا بخواهیم درباره ی آن صحبت کنیم. فقط اینقدر می شود گفت به جای اصل مساله فقط سطح آن دارد سمبل می شود و بعید است این راه کارها جواب مثبت بدهند و بسی جای تاسف.

2 دانشجویان دکتری که به این طریق وارد دانشگاه شوند، از اول تحصیل مشمول طرح دستیار پژوهشی می شوند. اما طرح فوق به دلیل مشکلات مالی برای پذیرفتگان در کارشناسی ارشد قابل اجرا نیست.

اگرچه در مقایسه با درآمد دانشجویان پذیرش خارج مقدار کمک هزینه طرح دستیار پژوهشی بعید است قابل توجه باشد، اما نکته مثبت طرح است. از میان دوستانی که پذیرش گرفته اند، بعید می دانم از برنامه خیلی استقبال کنند ولی باز هم این مبلغ ناچیز نوش جان کسانی که به هردلیلی از برنامه ی رفتن شان باز می مانند. فرصت اقدام برای این طرح تا 15 خرداد 88 است.

* خیلی از دوستان معتقدند که رتبه بندی جهانی دانشگاه ها قابل اعتماد نیست --مثلن بهترین رتبه برای دانشگاه های ایرانی چیزی حدود 2000 بوده است (درمقایسه با مثلن هاروارد که و ماساچوست که تک رقمی هستند)-- اما به نظر من پر بی راه هم نیست. چون معیارهای یک دانشگاه خوب به معدود اساتید و دانشجویان خوب آن نیست و به عوامل زیادی بستگی دارد. لااقل همه خوب می دانیم که بازده دانشگاه های ما خیلی ناچیز است و عملن سهمی از اقتصاد و صنعت کشور ندارد، که خیلی از معیارهای دانشگاه های موفق دور است.

منبع خبر: روزنامه ی قدس/ امروز، چهارشنبه 14 اسفند 1387

+ نوشته شده در  Wed 4 Mar 2009ساعت   توسط روزبه  | 



+ نوشته شده در  Tue 13 Jan 2009ساعت   توسط روزبه  | 

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست. پیراهنش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود. شوهرش در آشپزخانه نشسته بودو یک فنجان قهوه هم روبرویش بود. در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود.

زن او را می دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشد. در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟" شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش برداشت و گفت: هیچی،‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات ‌کردیم، یادته؟ زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت: "آره یادمه..." شوهرش به سختی‌ گفت: یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟

-آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست)

-یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج می کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!

-آره اونم یادمه.... مرد آهی کشید و ‌گفت: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم.

وقتی قطعه داستانی بالا را خواندم، از خنده روده بر شدم. ممنون از دوستم احسان که این را برایم ای-میل کرد. راستش، هرچه که می گذرد این را که ازدواج اغلب یک خسران بی-برو-برگرد هست بیشتر باور می کنم. شاید به همی خاطر آنقدر خندیدم.

+ نوشته شده در  Mon 29 Dec 2008ساعت   توسط روزبه  | 

چند شب پیش رییس جمهور در تلویزیون باز هم اجرای طرح تحول اقتصادی را نوید داد. طرح تحول اقتصادی، طرحی است که دولت در ماه های اخیرصحبت آن را پیش کشیده است. این طرح برپایه ی هفت بند ارایه شده است (چندماه پیش تر این طور مدون نبود) که می توانید در اینجا چارچوب کلی طرح (لینک اول در این صفحه نسخه ی بهتری است) را به صورت مبسوط بخوانید.

مهمترین و برجسته ترین بخش این طرح برنامه ی مربوط به نظام یارانه هاست که در آن قرار است تا شکل فعلی یارانه ها از سیستم اقتصادی حذف شده و به سوی جامعه ی هدف (افراد و گروه هایی که بنا به تعریف می بایست یارانه دریافت کنند) سوق داده شوند. در گزارش مربوط به چارچوب طرح سه دلیل عمده برای این بخش از طرح ارایه شده است:

 

- یارانه ها برای گروه های مختلف جامعه به نسبت مناسب توزیع نمی شود. یعنی کسی با درآمد بالا حتی ممکن است از یارانه ها بیشتر استفاده کند، در صورتی که این بنا به تعریف «ناقض هدف عدالت اجتماعی در اختصاص یارانه است».

- وجود یارانه ها باعث افزایش بی رویه ی مصرف انرژی شده است و از آنجا که فاصله بین قیمت انرژی در داخل و خارج روبه افزایش است دولت متحمل بار سنگینی از بابت پرداخت یارانه می شود.

- کاهش بهره وری و رقابتمندی تولیدات داخلی نتیجه ی دیگر پرداخت یارانه هاست. برای مثال پرداخت یارانه ی انرژی باعث می شود تا برخی صنایع پرهزینه در داخل به نظر سودآور جلوه کنند در صورتی که به خودی خود نمی توانند بقا داشته باشند. به بیان دیگر نسبت مصرف انرژی به کالای تولیدی در ایران به نسبت شاخص جهانی بالاست.

 

نقدهای بسیاری براین طرح آمده است که می توانید به راحتی پیدا کنید و بخوانید (مثلن اینجا و اینجا) اما دولت با سرسختی از اجرای طرح دفاع می کند.

مشکلات اقتصادی در ایران ملموس و انکارناپذیر است و به نظر من هم ایرادهایی که در بالا آوردم به نظام یارانه در کشور ما وارد است. اما با مطالعه ی کلیات طرح وشنیدن حرف های دولت  (مثلن اینجا ) می توانم بگویم که این حرف ها بیشتر از آنکه بویی از کارشناسی برده باشد یا دلسوزانه به نظر بیاید، بوی تخم می دهد. 

مهمترین ایرادی که به این طرح وارد است درباره اثر تورم زای آن است. بدون توجه به خود طرح، به سادگی می توان دریافت که مطرح کردن نسنجیده و به یک باره ی این طرح و انتقال اضطراب آن به «عموم» جامعه به خودی خود می تواند بستر تورم را فراهم کند. پیش از این نیز سابقه ی ایجاد تورم تنها با گفتن یک حرف نابه جا در این دولت خاطره ساز شده است. به نظرم چنین شیوه ی مطرح کردنی ممکن است دو دلیل داشته باشد؛ یا اهداف شخصی و سیاسی را دنبال می کند و یا از سر سفاهت و بی خردی گفته شده است. شاید هم هردو.

شاید همین اعلام پرهیاهو و نسنجیده ی این طرح علت کافی باشد تا در اجرای آن درنگ و تامل بیشتر شود.

+ نوشته شده در  Fri 5 Dec 2008ساعت   توسط روزبه  | 

چندوقت پیش، از طرف معاونت فرهنگی فدراسیون فوتبال ایران دستوری داده شد که بنابر آن بعضی بازیکن­های لیگ برتر می­بایست مدل ریش­شان را عوض کنند. ظاهرن این دستور برای ایجاد فضای فرهنگی متناسب با هنجارهای اخلاقی جامعه صادر شده است.

اگر فرض کنیم که بازیکن­های فوتبال ممکن است الگوی جامعه قرار بگیرند، بنابراین نقد رفتار آنها می­تواند مهم باشد. اما من فکر می­کنم این افراد به هیچ وجه الگوهای قابل توجهی برای افراد جامعه نیستند. برای این حرفم یک دلیل دارم؛ بازیکن­های ما در مقایسه با بازیکن­های دنیای فوتبال در مکان قابل توجهی قرار نمی­گیرد، و اگر بنابر الگوبرداری باشد بازیکن­های بسیار قابل توجهی در دنیا هستند.

 

+ نوشته شده در  Wed 20 Aug 2008ساعت   توسط روزبه  | 

ديشب شبكه آموزش يك برنامه جالب ­ در مورد زندگ‍‍ی پرندگان نشان م‍‍ی­داد. بخش‍‍ی از برنامه در مورد چگونگ‍‍ی بقاي نسل پرنده ها بود. ب‍‍یشتر پرنده ها دو يا چندتا تخم م‍‍ی­ذارن اما تعداد كم‍‍ی از اين تخم ها به سن بزرگ سال‍‍ی م‍‍ی­رسند. مثلن پل‍‍یكان ها 3 تا تخم م‍‍ی­ذارن. جوجه اي كه از همه زودتر سر از تخم در آورد از بقيه قوي تر و جوجه سوم از همه ضع‍‍یف تر هست. به تدريج كه جوجه ها بزرگ م‍‍ی­شوند، ن‍‍یازشون به غذا ب‍‍یشتر م‍‍ی­شه و والدين نمي­توانند جوابگوي هرسه جوجه باشند. و از طرف‍‍ی جوجه كوچكتر كمتر م‍‍ی­تونه از غذا استفاده كنه و ضع‍‍یف تر م‍‍ی­شه. و در نهايت جوجه هاي قوي تر اون را از لانه ب‍‍یرون م‍‍ی­اندازند. در اينجا كار اين جوجه تمومه. چون والدين براي جوجه روي زم‍‍ین غذا نم‍‍یارن. و اغلب براي جوجه دوم هم هم‍‍ین اتفاق م‍‍ی­افته. و تنها جوجه اول باقي م‍‍ی­ماند. حالا اين سوال مطرح م‍‍یشه كه چه دل‍‍یل‍‍ی داره كه 3 تا تخم گذاشته م‍‍یشه؟ توي برنامه جواب اين سوال هم گفته شد.  به خاطر خطرات‍‍ی كه وجود داره، تعداد تخم­ها ب‍‍یشتره تا احتمال بقاي نسل ب‍‍یشتر باشه. و يا يك پرنده ديگه به نام چلنگر كه شب‍‍یه به اردك هست هفت-هشت جوجه به دن‍‍یا م‍‍یاره. گاه‍‍ی كه ته‍‍یه غذاي ا‍‍ین جوجه ها (كه از بدو تولد شنا م‍‍ی­كنند) سخت م‍‍ی­شه، مادر يك يا چندتا از جوجه­هايي را كه تقاضاي زيادي براي غذا دارن را به شدت م‍‍ورد حمله قرار مي­ده تا حدي كه اگر به اندازه كافي قوي نباشند م‍‍ی­م‍‍یرند. دليل اين كار پرنده مادر هم تنها اين هست كه در نهايت بقاي 2 يا 3 تا از اين جوجه ها تضمين بشود.

از ديشب گاه و بي­گاه كه به اين رفتار طبيعت فكر مي­كنم، به نظرم جالب مياد. در سطوح ابتدايي تر تكامل موجودات ضعيف تر محكوم به نابودي اند اما در جامعه انساني كه در مراحل بالاي تكامل قرار داره، افرادي كه ناتوان ترند اغلب مورد حمايت قرار مي­گيرند و بسياري معتقديم كه اونها اگرچه ممكنه توانايي هاي عمومي را نداشته باشند اما توانايي هايي منحصر به خود دارند. اما آيا ما انسان ها واقعن از كنترل طبيعت كه تنها به دنبال بقاست آزاد شديم؟

ياد يكي از پست هاي پسرفهميده در اين مورد افتادم. و اين چند جمله :

 

« ... به‌طور خلاصه ما برای بقا طراحی شده‌ایم. من میل جنسی دارم چون ژن‌های من این را دوست دارند. اگر من میل جنسی نداشته باشم و تولید مثل نکنم، آن‌ها نابود می‌شوند. بنابراین، ما ماشین‌های انتقال ژن هستیم. ولی ماشینی که روزبه‌روز پیچیده‌تر می‌شود.  تا بتواند وظیفه‌ی خود را با دقت بیش‌تری انجام دهد.»

 

اون روز به نظرم اين نظر خيلي خلاقانه بود ولي خيلي ساده شده. اما الان به نظرم چندان ساده هم نيست.

 

و توي پرانتز ... يادم باشه تولدم مبارك. البته دلم نميخواد اين يكي فقط تولد يك ماشين انتقال ‍ژن باشه

 

+ نوشته شده در  Sat 1 Dec 2007ساعت   توسط روزبه  | 

ژن-پت نام یکی از تولیدات بایوژنیکا (یک شرکت مهندسی ژنتیک) هست که به زودی وارد بازار می­شود. ژن-پت یک حیوان اهلی کوچک حدود 20 سانتی­متری است که به کمک مهندسی ژنتیک به صورت کنترل شده تولید شده. این محصول در بسته بندی های خاصی ارائه می­شود که در آن حیوان در وضعیت خواب زمستانی است و زمانی که از بسته بندی خارج گردد بیدار می­شود. تا پیش از باز شدن بسته بندی سلامت و تازه­گی محصول به کمک یک سری لوازم جانبی مانند مانیتور قلب نشان داده می­شود. این موجود کاملن بی­آزار بوده و به سرعت با انسان رابطه برقرار می­کند. به کمک تغییرات ژنتیکی توانسته­اند این محصول را با شخصیت­های متفاوت تولید کنند. این شخصیت­ها با رنگ­های مختلف ارائه شده­اند. مثلن رنگ زرد معرف یک ژن-پت بازیگوش و بامزه است و رنگ آبی مربوط به یک ژن-پت آرام و متین است. عمر این محصول بسته به شرایط نگهداری بین 1 تا 3 سال است. اطلاعات بیشتر را از اینجا می­توانید بگیرید.

با توصیفاتی که می­شود می­توان گفت این محصول یک موجود زنده است. اما بنا بر توضیح تولید کننده بیشتر در قالب یک عروسک برای کودکان ارائه می­شود. و این البته درست نیز هست چون تنها برای همین منظور تولید شده است. از یک طرف این موجود طبیعی نیست و محصول تکنولوژی است مثل یک ربات. اما از طرف دیگر او قلب دارد، درد را احساس می­کند، شخصیت دارد و زمانی می­میرد. به نظر شما این موجود باید از حقوق یک موجود زنده برخوردار باشد؟

 

تکمیلی: گویا این مطلب فقط یک شوخی بوده و اصلن چنین چیزی وجود نداره. من اینجا رسمن عذر می خوام. البته کلی می شه به این مسئله فکر کرد و شاید خندید.

 

+ نوشته شده در  Wed 22 Aug 2007ساعت   توسط روزبه  | 

8   پنجره­های طبقه هشتم به بعد نرده ندارند   به نظرم دلیل خاصی ندارد   به این مسئله بارها فکر کرده­ام  اگر کسی بخواهد بپرد پایین 7طبقه و 6طبقه هم کم نیست   اگر برای این است که کسی نپرد پایین پس چرا درب پشت­بام را باز گذاشته بودند؟   شاید یک دلیل روانی دارد   7   مثلن ما وقتی پایین می­پریم که آدم­هایی که زیر پایمان می­بینیم کوچک­تر از یک انگشت و بزرگتر از یک بند انگشت باشند   اگر طبقه­ها هیچ­کدام دیوار نداشتند چه؟   آنوقت بیشتر می­پریدند پایین؟   فکر می­کنم در این صورت اصلن مسئله پریدن منتفی می­شد و در عوض افتادن می­شد «مسئله»!    6   چرا هرچه به زمین نزدیک­تر باشیم احساس امنیت بیشتری می­کنیم؟   یادم هست مادرم روی تخت­خواب یا حتی روی صندلی نمی­خوابید   هیچ وقت   من می­توانم درک کنم چرا   افتادن توی خواب   دلهره­آور است   او ترسو نبود    حالا می­فهمم که ترسو نبود   یادم هست چطور با حسرت پایین را نگاه می­کرد   ...حالا می­فهمم که با حسرت نگاه می­کرد   5   در واقع او از افتادن می­ترسید    نمی­دانست چرا می­ترسد    بله... درست مثل من   و وقتی درباره آن فکر می­کرد در ابهام جادویی ترس غرق می­شد    آن­قدر به افتادن فکر کرد تا آن را باور کرد   درست مثل من...   می­خواست امتحان­اش کند اما نکرد...   درون او یک پرتابه پنهان بود   4   چطور نفس می­کشیم؟ [...]     چطور خفه می­شویم؟ [...]    3  کفش­ام کو؟    2  به چه فکر می­کنی؟   1 --------- کفش­­ام .

+ نوشته شده در  Sun 22 Jul 2007ساعت   توسط روزبه  | 

در ایوان نشسته بودم. با شکمی سیر و دلی سرشار از سپاس. به سیگاری که تا دمی دیگر با لبانم قرار داشت نگاه می­کردم. سیگار را بین انگشتانم می­گرداندم و گاهی ضربه­ای به آن می­زدم. این­طوری توتون­ها در داخل سیگار تکانی می­خورند و به هم فشرده می­شوند. البته باید اینکار را درست انجام دهید. سیگار را با یک دست در میان انگشتان طوری بگیرید که انگار سیگار یکی از انگشتان شماست و ته آن را آرام به کف دست دیگر بکوبید. چندبار که این­کار را بکنید توتون­ها خوب جابه­جا می­شوند و سیگار بهتر می­سوزد. سیگار را به دقت و با اشاره کوچک شعله روشن کردم و کام عمیقی گرفتم. چشمانم را بستم. نفسم را حبس کردم و به آرامی ریه­هایم را خالی کردم. بعد از یک ناهار سنگین و چرب، سیگار لذت وصف­ناپذیری دارد.

از آنجا که سیگار کشیدن همیشه عوارضی به همراه دارد، هیچ­وقت آن را به کسی توصیه نکرده­ام و نمی­کنم. اما یک تازه­کار نفهم مثل «او» بیشتر به سیگار من توجه می­کند تا به حرف­های من گوش کند. و چون من به او سیگار پیشکش نمی­کنم، خودش می­آید و بی سروصدا کنارم می­نشیند، بسته سیگارم را برمی­دارد و کمی با آن بازی می­کند. با گوشه چشم مرا برانداز می­کند و وقتی مطمئن شد که من در بند او نیستم، آرام یک نخ برمی­دارد. بعد دورتر می­نشیند. انگار که خیالش راحت شده باشد و با قیافه­ای حق به جانب می­گوید: کبریت کو؟

این رفتار پیچیده و روان­شناسی دقیق او را دوست دارم. او همیشه سعی می­کند دور از تیررس انتقاد من باشد. با من بحث نکند و به من بقبولاند که به نظرات من اهمیت نمی­دهد (هرچند گاهی نقشه­اش نمی­گیرد). اما من درست و روشن می­دانم که بدون من و به تنهایی هیچ­وقت سیگار نخواهد کشید. در صورتش که خیره می­شوم از شادی لبریز می­شود، اما به روی خودش نمی­آورد و مغرورانه به کارش ادامه می­دهد. درحالی­که تمام توجه­اش پیش من است. او می­داند که من دوستش دارم.

همان­طور که چشمانم بسته بود، صدای پایش را شنیدم. تند تند می­آمد. برای همان بازی همیشگی. اما نه پاورچین. به سرعت به من رسید. سرم را که روی لبه صندلی راحتی افتاده بود به آرامی لمس کرد. از کنارم گذشت (و لابد داشت مرا نگاه می­کرد که بی­صدا لبخند می­زدم) و روبروی پاهایم که روی میز دراز بود نشست. بسته سیگار آنجا روی میز بود، کنار پاهایم.

-            تنهایی سیگار می­کشی ...

آخر حرفش را طوری کشید که گویا از تنهایی سیگار کشیدن من دل­خور است. بین صندلی راحتی و میز کوچک، پخش شده بودم. سیگار در دست چپ­ام، بین انگشت اشاره و انگشت وسط بود. همان­طور درازکش، بی­هیچ حرکتی، چشمانم را باز کردم. صورت شاداب و لاغرش را در سمت راست­ام یافتم که لبخند می­زد. پشت به نرده­های ایوان و رو به من نشسته بود. موهایش رها بود و پیراهن نازک سپیدی به تن داشت. کمی در چهره­اش دقیق شدم. پاهایم را از روی میز انداختم پایین و خم شدم روی زانوهایم. خاکستر سیگارم را تکاندم. و آرنج­هایم را روی پاهایم گذاشتم.

-            چرا می­خواهی سیگار بکشی؟

با شیطنت نگاهی به بسته سیگار انداخت و بعد با گوشه چشم به من نگاهی کرد. بسته سیگار را برداشت و مشغول شد تا سیگاری از آن بردارد. دیدم که کمی سرخ شد و لب پایین­اش را محکم به دندان گرفت. ناگهان و به تندی سرش را بالا گرفت و پرسید.

-            خودت چرا سیگار می­کشی؟

خیره شده بود در چشمان­ام. چهره­اش سرشار از شیطنت بود. پشت پلک چپ­اش لرزش کوچکی داشت. پیروزمندانه نیشخندی روی صورتش پدیدار شد. به گمانم فهمیده بود که سوال­اش مرا به دردسر خواهد انداخت. کلمات­اش، ترکیب صورتش و روح­اش که در پیرامون­ام پرآکنده بود به طور عجیبی با من­ی که در آن لحظه جریان داشتم هم­نوا بود. هم­نوا؟ نمی­دانم یعنی چه .... مثل خیلی وقت­هایی که یک خاطره غریب از ذهنم می­گذرد خاموش بودم. وقت­هایی که صدای خودم را می­شنوم که از درون­ام سخن می­گوید و آنقدر رسااست که در نظرم همه می­شنوند. گاهی که هر صدایی که می­شنوم صدای من است. گاهی که با تک تک ضربان­های قلب­ام، با یک یک ذرات هوایی که تنفس می­کنم، یکی می­شوم. آن لحظه من، حتی سرمه­ای را که روی پلک چپ او جابه­جا می­شد درک می­کردم. زمان در چنین لحظه­هایی کش می­آید. آب دهانم را قوت دادم، چشمان­ام را بستم و در کشف این لحظه دقیق شدم. و بارها این­کار را کرده­ام، اما همیشه درست در لحظه­ای که با خودم می­گفتم همین است خودش است! ...، ناگهان چیزی مبهم مرا دربر می­گرفته است، و من ناکام، شگفت­زده و در حسرت، آن لحظه را وداع می­گفتم.

با صدای شعله­ور شدن کبریت سر برداشتم. سیگار را ناشیانه گوشه لب­هایش گذاشته بود. سرش را کمی­بالا گرفته بود و نگاه­اش به سمت نوک سیگار چرخیده بود. چهره­اش در هم پیچیده بود. بهتر است موقع روشن کردن سیگار آن را وسط لب­ها بگذارید و موقع کشیدن گوشه لب نگه دارید. این را به او نگفتم.

نفس بلندی کشیدم و سرم را به سمت چپ گرداندم. سیگارم به نیمه رسیده بود. کامی گرفتم و در صندلی راحتی فرو رفتم.

سکوت بود.

...

-            روزبه ...

-            بله.

-            می­خوام روزه بگیرم.

با ذوق زدگی این را گفت. صورتم را برگرداندم تا ببینم­اش. به نظرم کمی عجیب بود. می­خندید.

-            چرا؟

-            تو تا حالا روزه گرفتی؟

هنوز در ذهن­ام داشتم دنبال منظورش می­گشتم.

-            آره خوب ...

-            کی؟

-            هو و و و م ... خوب ... همین پارسال.

-            شنیدم یک نفر توی نپال، یک پسر جوان، الان 6 ماه است که چیزی نخورده. 6 ماه پیش یک بار با دوستانش به زیارت رفته­اند و او از روزی که برگشته­اند زیر یک درخت نشسته و تا امروز چیزی نخورده است. نه چیزی می­گوید و نه کاری می­کند. می­خواهد بودا بشود.

تازه فهمیدم چه می­گوید. من هم این خبر را در روزنامه خوانده بودم.

-            تو هم می­خواهی بودا بشوی؟

ساکت می­شود. درک می­کردم. می­دانم، می­دانم که گاهی نمی­توانی روی خودت هم حساب کنی ... وقتی که به آرزوهایت بگویی «بعید است.» زمانی که به دست­هایت با بدگمانی نگاه می­کنی. آنجاست که کار تمام است. همانطور که سایه­ها از ذهن­ام می­گذشتند، از سیگارم کامی دیگر گرفتم؛

-            امیر را یادت هست؟ ... همان که ...

-            آره.

-            پدربزرگ­اش ... یادت هست چه می­گفت ... یک بار که با امیر رفته بودیم به دیدن­اش ... سر سفره شام یادت هست چه می­گفت؟

-            آره ... «ما همه یک­ جا می­رویم» ...

این را گفت و همه دودی را که در سینه محبوس داشت، بازپس داد. او از معدود کسانی است که همه دود سیگار را از همان بار اول فرو می­برند.

-            و ... «چرا آسوده نباشیم» ... او برای همه نگرانی­ها جوابی ساده و آماده داشت. به نظر می­آمد که هیچ­وقت نمی­میرد. آدم خوش-خنده­ای بود.

-            انسان وارسته­ای بود. حاضر بودم همه چیزام را بدهم تا آرامش او را داشته باشم. آن­روز درباره همه­چیز صحبت کردیم و از جمله درباره مرگ. ذهن بسیار حساسی داشت. من از او در مورد خدا پرسیدم و او گفت «خوب... بهتر است وجود داشته باشد...» و خندید. آدم معتقدی بود. حالا کجاست؟

-            او دوشنبه صبح خودش را کشت.

این را گفتم و در حالی که سیگارم را خاموش می­کردم، در چهره­اش دقیق شدم. چشمان­اش گشاد شده بود.

-            پس ... چرا؟

بریده بریده حرف می­زد. سیگارش بین انگشتان­اش لرزید. و نزدیک بود بیافتد. او سیگار را با نوک انگشتان­اش می­گیرد و به همین خاطر سیگار به راحتی از دست­اش جدا می­شود.

-            نمی­دانم....

چند دقیقه ساکت شد. سیگارش را تمام کرد و برخاست. گفت که می­رود بخوابد. کاش این خبر را به او نمی­دادم. او ذهن بسیار حساسی دارد.

و اما درباره پدربزرگ امیر ... یک بار بیشتر ندیده بودم­اش. قد بلندی داشت و سرش کم مو یا شاید تاس بود. صورت جذابی داشت. دست راست­اش به شدت می­لرزید.

چند کلمه­ای بیشتر با هم صحبت نکردیم.

-            شما هم سیگار می­کشید؟

-            بله. چطور مگر؟

-            با این سن ... اصلن برای­ شما خوب نیست.

نمی­دانم چرا این حرف را زدم. اما او چیزی نگفت. به یاد دارم که می­خندید. و البته به یاد دارم سیگار را با همان دست راست می­گرفت.

می­گفتند این اواخر حال مساعدی نداشت. او بعد از اینکه تنها پسر و نوه­اش، امیر، 6 ماه پیش از آن در یک حادثه رانندگی کشته شده بودند در یک آسایشگاه روانی بستری بود. شب دوشنبه، با خوردن مقدار زیادی قرص خواب آور خودکشی کرده بود. درباره او چیز زیادی نمی­دانم. گویا در کنار بستراش یادداشتی پیدا کرده بودند که در آن نوشته بود نمی­خواهد با مراسم مذهبی دفن شود و می­خواهد با آرامش کامل به خاک سپرده شود. از آنجا که یادداشت مخدوش بوده است مطمئن نبوده­اند که منظور او چه بوده. می­گویند درست پیش از آنکه بمیرد سعی داشته تا آن یادداشت را از پنجره طبقه چهارم پایین بیاندازد. به هرحال او را با مراسم مذهبی کامل دفن کردند. در مراسم تدفین­اش از او به عنوان نمونه بارز ایمان یاد شد. و بسیاری تصدیق می­کردند که او مرد معتقدی بود و کسی درباره خودکشی او صحبت نکرد.

+ نوشته شده در  Tue 3 Jul 2007ساعت   توسط روزبه  | 

خیره می­شوم به استکان چایی که در دست دارم و اکنون تقریبن زیر میز نگاه­داشته­ام. حس می­کنم که شانه­های­ام کمی افتاده­اند. لب پایین­ام را آرام آرام می­جوم و با انگشت وسط دست چپ، سطح صاف و براق استکان را می­سای­ام. با اینکه استکان را با هر دو دست گرفته­ام می­ترسم که چای بریزد. بین ران پاهایم که از اول صحبت روی هم انداخته­ام، حس نامطبوع داغی جریان دارد. نمی­دانم با پاهایم چه کنم .... و همینطور دستان­ام .... وای خدای من الان چقدر چهره نگون بختی هستم.

سکوت همچنان بین ما جاری­ست و من ادامه می­دهم به جویدن لبم و ساییدن استکان. اگر سرم را بالا بگیرم بغض­ام می­ترکد ... می­دانم ... و نفرت جایش را خواهد گرفت. چراغ­های کنار ساحل را یکی یکی روشن می­کنند. انعکاس نور توی عینک­ام آزارم می­دهد. زمان کند می­گذرد. باد که هی می­خورد به پیشانی­ام کلافه­ام کرده و عرق بین پاهایم.

استکان­اش را می­گذارد روی میز و خم می­شود روی آن. ناگهان بوی تنش چنان در مشام­ام می­پیچد که مو بر بدنم راست می­شود. این میزهای تشریفاتی را چه کوچک می­سازند. واقعن برای دو نفر کوچک است. شاید برای صمیمیت بیشتر این­طور ساخته­اند. شاید هم برای اینکه هریک بیشتر در صورت دیگری دقیق شود. شاید برای اینکه یکدیگر را ببوسند. به هر حال سازنده­اش فکر اینجا را نکرده بود. تا به حال به این چیزها فکر نکرده بودم، کرده بودم ... کرده بودم؟

جلوتر که می­آید، از ترس اینکه ... (نمی­دانم از ترس یا از روی بیزاری یا ... نمی­دانم) ... به اندازه یکی دو سانتی­متر خودم را می­کشم عقب و می­چسب­ام به صندلی. و بلافاصله پشیمان می­شوم. پیراهن خیس و سرد لعنتی طوری با تخت پشتم تماس پیدا کرده که اگر پیش از این بود می­جست­ام توی بغل­اش. سعی می­کنم آرام­تر نفس بکشم تا بازدم نفس­ام به صورتش نخورد. ته دلم آهی منبسط می­شود که دارد ریه­های­ام را می­سوزاند. تشنه شده­ام. لب­ام می­سوزد. جای گلوله­ها را باز روی سینه­ام حس می­کنم.

نفسم تنگ است. جایی در کتابی خوانده بودم که در لحظه مرگ، در کسری از ثانیه، تمام زندگی انسان از پیش نظرش می­گذرد. چه دردناک است. تمام خفت­ها و تمام بی­قراری­ها. تمام زشتی­ها و تمام برباد رفته­ها. نه این درست نیست، تمام زندگی نیست که از جلوی ذهن می­گذرد. این تنها شکست­هاست که می­آیند و می­روند. بله، این درست­تر است. تمام آرزوها و حصرت­ها. آه، این میزهای تشریفاتی را چه تنگ ساخته­اند. در زندان اسرا در آلمان مردها را مجبور می­کردند که برهنه شوند و در مقابل چشم زنان­شان زجه بزنند و التماس کنند. و بعد آنها را با خفت و خواری می­کشتند. مردهای مغروری را که گریه نمی­کردند و زار نمی­زدند آنقدر می­زدند تا گریه کنند یا از حال بروند. گویا لحظه­ای که اشک می­ریخت مانند آخرین لحظه آمیزشی ناپاک روان ملتهب آنها را سیراب می­کرده. آن زمان که خشم و خنده در هم می­آمیزند و به درستی که این دو از یک چشمه سیراب می­شوند؛ از شهوت.

مهتاب بیرون آمده. حالم دارد به هم می­خورد. سرم گیج می­رود. تشنه­ام. این میزهای تشریفاتی ... صورتم با خنده مضحکی کج و کوله شده. این را به راحتی از روی لرزش چانه ام می فهم ام. چه چیزها از ذهن ام می گذرد. «... در شبی که ماه­گرفتگی شود شاه و خانواده­اش را از شهر بیرون می­برند و خفه می­کنند.» این رسمی ­است که در اساطیر کهن آورده­اند. کدام سرزمین بود؟ واقعن افسانه­ها از شاه هم قوی­تر بوده­اند! و شاه جدید همان لحظه بر تخت می­نشیند و می­داند که اگر خسوفی شود .... آیا او تسلیم امر الهی­ست؟ نه ... نه او نمی­تواند از این وسوسه بگذرد. شاه بودن. شاید هم می­اندیشد؛ دستور می­دهم پاسی از شب ماه را بدزدند و پنهان­اش کنند. و آن یکی که دارند خفه­اش می­کنند، از پیش چشمانش چه می­گذرد؟ ماه دزدی؟ شهوت؟ استکان چای؟ ... خفگی زیر آب یا با دست؟ ... یا .... دریا. شاه و همه خانواده­اش. همه.    برای اولین بار سرم را می­گردانم. به دریا نگاه می­کنم. چرا دریا شب­ها آبی نیست؟     به خودم می­آیم. صدای فریادهایی می­آید که دور و نزدیک می­شوند. می­گویند یکی آنجا خودش را در آب انداخته. آنجا نزدیک آن ایوانی که پر از میزهای تشریفاتی است.

 

+ نوشته شده در  Thu 21 Jun 2007ساعت   توسط روزبه  | 

یک آدم چاق نمی­تونه قهرمان دومیدانی باشه و یک آدم قدکوتاه نمی­تونه خلبان بشه. هیچ آدمی با ضریب هوشی پایین نمی­تونه برنده جایزه نوبل بشه و همینطور هیچ کارگر بنایی نمی­تونه  وزیر علوم بشه (البته استثنا ها را در نظر نمی­گیریم!). ما همه به نوعی محدودیم. پس آزادی در چیه؟ امکان رسیدن به توانایی هامون؟ تن در دادن به این همه محدودیت و جنگیدن برای چیزهای ممکن، این سرنوشت ماست؟ به نظرم خیلی حقیر و بی­ارزش میاد.

چرا نباید به این بازی بی هدف خاتمه داد؟ چرا و به خاطر چه چیزی باید ادامه داد؟ من هرازچند گاهی به این نقطه می­رسم و بعد ... هیچ!

ادامه می­دم چون چاره­ای ندارم و به شما و به طبیعت و ... اجازه می­دم منو گول بزنن ...

+ نوشته شده در  Fri 12 Jan 2007ساعت   توسط روزبه  | 

درباره انتخابات چیزی نخوندم. چیزی هم ننوشتم. زیاد هم علاقه مند نیستم وارد مسائلی بشم که نظر دادن روی اون سلیقه ایه و "هیچکس" از "هیچ رابطه" مشخصی تبعیت نمی کنه و به "هیچی" متعهد نیست. فقط دنبال جواب واسه یه سوال هستم. بیشتر از رای و رای دادن برای من رای دهندگان مهم اند.

به طور آماری من از دوستانم در مورد ویتامین D سوال کردم. خیلی ها نمی دونستن. تعداد کمی می دونستن. و بیشترشون مثل من متعقد بودن که "چیز خوبیه". اما در هر صورت ما دچار بیماری راشیتیسم نشدیم! (شاید هم شدیم خبر نداریم). این به خاطر اونه که راه های تامین ویتامین D زیاده (مثلن از نور خورشید) و به طور ناخواسته تا حد زیادی تامین میشه. اطلاعات بسیاری از مردم کشور ما در مورد سیاست به اندازه اطلاعات اونا درمورد ویتامین D هستش. و متاسفانه این اطلاعات از طریق خورشید به انسان منتقل نمیشه!!! بلکه یا باید توی این زمینه کار کرده باشی یا باید خوب تلویزیون نگاه کرده باشی!!!

اساسا و خلاصه کلام اینه که به نظر من نه تنها رای دادن عمومی روش درست و قابل اعتمادی برای سنجش مقدار آزادی و حق انتخاب یک مجموعه نیست، بلکه با کیفیت نتیجه هم هیچ ربطی نداره! حالا چطور میشه این توزیع آماری تخماتیک را به سمت یه توزیع منطقی پیش برد؟

برای اینکه توزیع آرا منطقی باشه، باید رای ها از یک مجموعه تابع های خاصی پیروی کنن. این روابط منطقی بین رای و رای دهنده متکی بر ایدئولوژی و دیدگاه فرد رای دهنده است. خوب حالا سوال اصلی ایدئولوژی شما چیه؟ یعنی رفتار شما مبتنی بر چه ایدئولوژی ایه؟

اینجاست که یادم میوفته ... ما ایدئولوژی نداریم ... ما دین داریم ...

+ نوشته شده در  Thu 14 Dec 2006ساعت   توسط روزبه  |