نوشتن در این وبلاگ را تمام می کنم. حقیقت --به طورت مختصر--، دیگر نه این روزها آن روزهاست و نه من آنم که بودم. بیش از این هم خاطره-بازی، کاری بس اشتباه است. وبلاگ تجربه ی خوبی است و به نظرم این هم تجربه ی خوبی بود. از دو سه نفری که بودند و می خواندند هم ممنونم.
شاید فرصتی دیگر و جایی دیگر.
از نشانه های بازرسیدن بهار آن است که آب و هوا مجنون می شود: آفتاب یکهو وسط باران شروع به نواختن می کند، یا اینکه در هوای آفتابی آسمان گرمبه* می شود.
*رعد وبرق
رییس دانشگاه صنعتی شریف: «دانشگاه صنعتی شریف جهت جلوگیری از مهاجرت نخبگان و جذب هرچه بیشتر دانش آموختگان ممتاز کشور و رقابت با دانشگاه های تراز اول دنیا، دانشجویان ایرانی را که از 20 دانشگاه معتبر دنیا پذیرش به همراه حمایت مالی (بورس) دریافت کنند، بدون کنکور جذب می کند.»
لیست 20 دانشگاه: «انستیتو تکنولوژی ماساچوست، دانشگاه استنفورد، انستیتو تکنولوژی کالیفرنیا، دانشگاه های کالیفرنیا (برکلی)، هاروارد، کمبریج، آکسفورد، شیکاگو، کلمبیا، پرینستون، تورنتو، کربل، میشیگان، ایلی نویز (اورباناشمپین)، کالج امپریال لندن، دانشگاه مک گیل، دانشگاه کارنگی ملبورن، دانشگاه پردو، کالیفرنیا (لس آنجلس) و انستیتو تکنولوژی جرجیا»
1 ملاک این است که دانشجویان برای شهریور 88 از این 20 دانشگاه (در کارشناسی ارشد یا دکتری) پذیرش گرفته باشند.
این --به نظر من-- اشتباه بزرگ، اگرچه در مجموع به نفع داشگاه شریف تمام می شود، اما نشان دهنده ی نقطه ی اوج ناتوانی ماست و جای بسی تاسف دارد. درباره ی دانشگاه شریف، با توجه به وضعیت ایران و رتبه جهانی دانشگاه شریف در مقایسه با بیست دانشگاهی که در بالا آوردم*، اگر حتی دو نفر استعداد واقعی --که پیدا کردنشان در بین پذیرش یافته ها بعید نیست-- جذب دانشگاه شوند این یک برگ برنده برای دانشگاه خواهد بود؛ اگرچه ماندن در ایران، به خطر انداختن آینده و کار کردن روی موضوعات بیهوده --در ایران، بیهوده-- با اساتید فسیل نتیجه ای خواهد بود که تنها از سر ناچاری ممکن است به سر دوستانی که پذیرش گرفته اند بزند.
اما درباره قسمت دوم نظرم که باعث تاسف است، نگاهی نه چندان عمقی به متن خبر کار را راحتتر می کند. می دانید که پذیرش در اغلب دانشگاه های دنیا بدون آزمون مصاحبه و تنها با توجه به 1)کارنامه ی علمی-پژوهشی دانشجو، شامل نمرات و جزییات سوابق، 2) مدرک زبان انگلیسی معتبر و 3) معرفی نامه ی از اساتید قبلی انجام می شود. جذب در اغلب دانشگاه ها با توجه به نظرات اساتید آنجا، یعنی نیاز آنها، برنامه ریزی شده است. بنابراین شاید به نظر بیاید که در این دانشگاه ها تنها به «سابقه» ی دانشجوی پذیرش شده اعتماد کرده اند و شاید حتی ریسک می کنند. اما واقعیت این است که این «سوابق» شرایط کافی است، چرا که نیمه ی دیگر مساله ی ادامه تحصیل (مثل درآمد، کار روی موضوع مناسب با اساتید مناسب و آینده ی شغلی روشن) خود به خود دانشجویی را که «سابقه» ی خوبی داشته باشد در مسیر موفقیت قرار می دهد و تجربه ی اروپا و آمریکا هم همین را نشان می دهد. خوب، با این دیدگاه تصور کنید که معتبرترین دانشگاه ایران، بدون اینکه به نیازهای خود نگاه کند --چون اصلن چنین چیزی در سیستم آموزشی ما معنی دار نیست--، و حتی بدون اینکه به ملاک ها و معیارهای آن دانشگاه ها --ونه پذیرفتگان آنها-- توجه کند، به جذب بی چون و چرای کسانی روی آورده که دارند می روند. مشکل خیلی پیچیده تر از آن است که اینجا بخواهیم درباره ی آن صحبت کنیم. فقط اینقدر می شود گفت به جای اصل مساله فقط سطح آن دارد سمبل می شود و بعید است این راه کارها جواب مثبت بدهند و بسی جای تاسف.
2 دانشجویان دکتری که به این طریق وارد دانشگاه شوند، از اول تحصیل مشمول طرح دستیار پژوهشی می شوند. اما طرح فوق به دلیل مشکلات مالی برای پذیرفتگان در کارشناسی ارشد قابل اجرا نیست.
اگرچه در مقایسه با درآمد دانشجویان پذیرش خارج مقدار کمک هزینه طرح دستیار پژوهشی بعید است قابل توجه باشد، اما نکته مثبت طرح است. از میان دوستانی که پذیرش گرفته اند، بعید می دانم از برنامه خیلی استقبال کنند ولی باز هم این مبلغ ناچیز نوش جان کسانی که به هردلیلی از برنامه ی رفتن شان باز می مانند. فرصت اقدام برای این طرح تا 15 خرداد 88 است.
* خیلی از دوستان معتقدند که رتبه بندی جهانی دانشگاه ها قابل اعتماد نیست --مثلن بهترین رتبه برای دانشگاه های ایرانی چیزی حدود 2000 بوده است (درمقایسه با مثلن هاروارد که و ماساچوست که تک رقمی هستند)-- اما به نظر من پر بی راه هم نیست. چون معیارهای یک دانشگاه خوب به معدود اساتید و دانشجویان خوب آن نیست و به عوامل زیادی بستگی دارد. لااقل همه خوب می دانیم که بازده دانشگاه های ما خیلی ناچیز است و عملن سهمی از اقتصاد و صنعت کشور ندارد، که خیلی از معیارهای دانشگاه های موفق دور است.
منبع خبر: روزنامه ی قدس/ امروز، چهارشنبه 14 اسفند 1387
- [مراسم کفن و دفن است] سیگار نکش ...
- [یک دستش زیر چانه اش، آن یکی مثل برج پیزا ستون کجی زده به کتفش] ... سلامت روح و جان را می خوام چه کار [مکث می کند] وقتی هزاره ی سوم تنهاییم هم داره تموم می شه مجید جان [و آنقدر مکث کرد تا جمله سوالی شد]؟
- [آن یکی؛ این طرف تر، توی چارچوب در؛ راه عزراییل را بسته] می خواهی بگویند دیوانه است؟ بس کن ... بیا برو بخواب ...
- نه که الان نمیگن [و لبش روی صورتش موج می زند تا زیر چشمهاش و می توانی تصور کنی گریه اگر می کرد چه شکلی می شد، تفاوتشان اما با هم، همین، تعارفی بیشتر نیست]. دنیا پدر و مادر نداره ... داروین گفته ... [مکث می کند] می دانی که داروین بیست ساله که بود، سی سال آینده اش را برنامه ریزی کرده بود؟ [انگار که نفسش تمام شده باشد جمله را می بندد]
- اینقدر سیگار نکش، گور به گور می شی هاا [هیچ چیز مثل مجید نجیب نیست، وقتی چیزی را که دلش نمی خواهد می گوید.]
- [از توی فکرش می پرد بیرون] تصور کن! از این گور به آن گور، تا برسی به باد. از پشت این باد به پشت آن یکی و از این شهر به آن شهر و می روی ... ینگه ی دنیا ببینی [و چشمهاش می دوند تا شاعرانه ترین دلواپسی اش را بیرون بدمند] پرتقال ها هنوز متبسم می رویند یا نه ...؟ [خاطره ی هزاره ی اول است، وقتی فکرهاش بچگانه بود. فکر می کرد پرتقال ها با خنده می رویند. یکهو غم می دود زیر پوستش] اما هیچ پرتقال خندا نی تا به حال نروییده. اینها ملقمه ی آب است و اسید و چند جور ترکیب آلی دیگر که ...
- تو که هنوز شب ها یکی شان را بغل می کنی ... نمی کنی؟ [مجید از زور ناراحتی صداش افتاده کف پاش انگار] تو که هنوز بو می کنی، شعرهات هم هنوز بوی پرتقال که می دهند ... تو که هنوز حرف می زنی با پرتقال های درخت همسایه ... نمی زنی؟ این ها که ملقمه ی آب و اسید نیست ... هست؟ [و توی سرش هزار فکر نارنجی می دوند]
- [سرش را می گیرد بین دو دستش] سه چاهارم زمین آبه، سالی دو میلیون بچه از بی آبی می میرن، یعنی ... یعنی ...
- یعنی هر هجده ثانیه یکی ...، هر دقیقه چارتا ...، هر روز پنج هزار و هفتصدتا ...، هر ماه
- [سرش را بالا می گیرد و دست هاش را می کشد روی زانوهاش] پس داروین درست گفته ... آخه کدام پدر و مادری دریاداره و بچه هاش از بی آبی می میرن؟ [مکثش طولانی می شود، خیلی طولانی. با بغض] آنوقت استاد به اینا می گه تلفات طبیعی و به تو ... که برای دنیا نفر نفر گریه می کنی می گه آدم احساساتی ...
- [مجید دارد گریه می کند]
تانگرام (TANGRAM) یک مجموعه کتاب آموزشی زبان آلمانی ست که شامل درس و تمرین هست و به صورت متن و صدا ارایه می شود. این کتاب را نشر هبر (Hueber) منتشر می کند. کتاب خوبی ست، به خصوص بخش های صوتی کتاب خیلی خوب و در یک فضای واقعی اجرا شده است.
اصل صحبت ام اما درباره ی کتاب نیست. دو هفته پیش جلد اول کتاب را به همراه یکی سی-دی به قیمت 8500 تومان خریدم. دو صفحه ی اول را که خواندم و خواستم که تمرین ها را امتحان کنم، متوجه شدم که بخش شنیداری تمرین ها توی سی-دی نیست. روی سی-دی یک برچسب کاغذی، ناشیانه چسبانده شده بود که نشان می داد همین یک سی-دی باید حاوی همه ی مطلالب (درس ها و تمرین های صوتی) باشد. به کتابفروشی رفتم، گفتند که این کتاب ها و سی-دی ها به همین صورت به دست شان می رسد و چیزی اضافه وجود ندارد، «اما نرم افزارش هست می خوای بدم؟!». خلاصه عملن بدون صدا! حدود چهل درصد کتاب غیرقابل استفاده شده است
از قبل که نمی شد دانست در سی-دی چه خبر هست. فروشنده هم که چیزی نمی دانست --حالا که می داند هم بعید می دانم به نفر بعدی چیزی بگوید، فقط می گوید «نرم افزارش هست، بدم؟». حالا من باید بگردم تا پیدا کنم. حالا من بگم امان از کی و چی؟