تبليغاتX
این روزها...

من پرنده ای شدم

که خواست و  نشد ...

 

 .

.

.

 

+ نوشته شده در  Fri 16 May 2008ساعت   توسط روزبه  | 

جایی میان همین شب ها نوشتم:

 

من دلم می­خواهد

که گلی باشد

و هوایی

که تنفس بکنم

 

من دلم می­خواهد

آفتابی باشد

و دو چشمی

که بدانم می­بینند

 

من دلم می­خواهد

خبری باشد

نزدیک

 

من دلم سخت گرفته است امشب

نه گلی و

نه نگاهی

 

خبری نه

نه هوایی

 

 

 

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. این را گذاشتم که بدانم   هستم... کجا ؟؟ ...احساس می­کنم هنوز هم اواسط اواخر اوایل ام هستم...

 

 

 

+ نوشته شده در  Wed 14 May 2008ساعت   توسط روزبه  | 

در ایستگاه مترو

انتظار

و ساعت­هایی که مدام

سربه سرش می­گذارند

 

درخت­های ذوق­زده­ای

که درکمتر از سه ماه

هجده ساله شده­اند

اکنون          اجازه دارند

رازهای بیست و پنج سالگی اش را

تماشا کنند

 

آسمانی آبی­تر

سایه شفاف درختی

که با دهانی باز

میهمان­های ناخوانده­اش را برانداز می­کند

و کلمات دست­پاچه­ای که

که گویا از پشت کوه آمده­اند

و خوشبختانه           نگاه­هایی

که هر دانشی را تعمید می­دهند

 

خنده­هایی که از شعاع آفتاب عروج می­کنند

 

گنجشکی

که آرام چیزی زمزمه می­کند

و ساندویچی

که حرف­های او را ترجمه می­کند

 

شکلاتی که تمام طول راه  بازیگوشی می­کند

و دوست دارد مهربانی را نقاشی کند

و باز ایستگاه مترو

 

دست­هایی

که چندبار دلواپسی می­کنند

 

...

 

آری       «زندگی شاید همین باشد»

 

+ نوشته شده در  Sun 20 Apr 2008ساعت   توسط روزبه  |