تبليغاتX
این روزها...

8   پنجره­های طبقه هشتم به بعد نرده ندارند   به نظرم دلیل خاصی ندارد   به این مسئله بارها فکر کرده­ام  اگر کسی بخواهد بپرد پایین 7طبقه و 6طبقه هم کم نیست   اگر برای این است که کسی نپرد پایین پس چرا درب پشت­بام را باز گذاشته بودند؟   شاید یک دلیل روانی دارد   7   مثلن ما وقتی پایین می­پریم که آدم­هایی که زیر پایمان می­بینیم کوچک­تر از یک انگشت و بزرگتر از یک بند انگشت باشند   اگر طبقه­ها هیچ­کدام دیوار نداشتند چه؟   آنوقت بیشتر می­پریدند پایین؟   فکر می­کنم در این صورت اصلن مسئله پریدن منتفی می­شد و در عوض افتادن می­شد «مسئله»!    6   چرا هرچه به زمین نزدیک­تر باشیم احساس امنیت بیشتری می­کنیم؟   یادم هست مادرم روی تخت­خواب یا حتی روی صندلی نمی­خوابید   هیچ وقت   من می­توانم درک کنم چرا   افتادن توی خواب   دلهره­آور است   او ترسو نبود    حالا می­فهمم که ترسو نبود   یادم هست چطور با حسرت پایین را نگاه می­کرد   ...حالا می­فهمم که با حسرت نگاه می­کرد   5   در واقع او از افتادن می­ترسید    نمی­دانست چرا می­ترسد    بله... درست مثل من   و وقتی درباره آن فکر می­کرد در ابهام جادویی ترس غرق می­شد    آن­قدر به افتادن فکر کرد تا آن را باور کرد   درست مثل من...   می­خواست امتحان­اش کند اما نکرد...   درون او یک پرتابه پنهان بود   4   چطور نفس می­کشیم؟ [...]     چطور خفه می­شویم؟ [...]    3  کفش­ام کو؟    2  به چه فکر می­کنی؟   1 --------- کفش­­ام .

+ نوشته شده در  Sun 22 Jul 2007ساعت   توسط روزبه  | 

در ایوان نشسته بودم. با شکمی سیر و دلی سرشار از سپاس. به سیگاری که تا دمی دیگر با لبانم قرار داشت نگاه می­کردم. سیگار را بین انگشتانم می­گرداندم و گاهی ضربه­ای به آن می­زدم. این­طوری توتون­ها در داخل سیگار تکانی می­خورند و به هم فشرده می­شوند. البته باید اینکار را درست انجام دهید. سیگار را با یک دست در میان انگشتان طوری بگیرید که انگار سیگار یکی از انگشتان شماست و ته آن را آرام به کف دست دیگر بکوبید. چندبار که این­کار را بکنید توتون­ها خوب جابه­جا می­شوند و سیگار بهتر می­سوزد. سیگار را به دقت و با اشاره کوچک شعله روشن کردم و کام عمیقی گرفتم. چشمانم را بستم. نفسم را حبس کردم و به آرامی ریه­هایم را خالی کردم. بعد از یک ناهار سنگین و چرب، سیگار لذت وصف­ناپذیری دارد.

از آنجا که سیگار کشیدن همیشه عوارضی به همراه دارد، هیچ­وقت آن را به کسی توصیه نکرده­ام و نمی­کنم. اما یک تازه­کار نفهم مثل «او» بیشتر به سیگار من توجه می­کند تا به حرف­های من گوش کند. و چون من به او سیگار پیشکش نمی­کنم، خودش می­آید و بی سروصدا کنارم می­نشیند، بسته سیگارم را برمی­دارد و کمی با آن بازی می­کند. با گوشه چشم مرا برانداز می­کند و وقتی مطمئن شد که من در بند او نیستم، آرام یک نخ برمی­دارد. بعد دورتر می­نشیند. انگار که خیالش راحت شده باشد و با قیافه­ای حق به جانب می­گوید: کبریت کو؟

این رفتار پیچیده و روان­شناسی دقیق او را دوست دارم. او همیشه سعی می­کند دور از تیررس انتقاد من باشد. با من بحث نکند و به من بقبولاند که به نظرات من اهمیت نمی­دهد (هرچند گاهی نقشه­اش نمی­گیرد). اما من درست و روشن می­دانم که بدون من و به تنهایی هیچ­وقت سیگار نخواهد کشید. در صورتش که خیره می­شوم از شادی لبریز می­شود، اما به روی خودش نمی­آورد و مغرورانه به کارش ادامه می­دهد. درحالی­که تمام توجه­اش پیش من است. او می­داند که من دوستش دارم.

همان­طور که چشمانم بسته بود، صدای پایش را شنیدم. تند تند می­آمد. برای همان بازی همیشگی. اما نه پاورچین. به سرعت به من رسید. سرم را که روی لبه صندلی راحتی افتاده بود به آرامی لمس کرد. از کنارم گذشت (و لابد داشت مرا نگاه می­کرد که بی­صدا لبخند می­زدم) و روبروی پاهایم که روی میز دراز بود نشست. بسته سیگار آنجا روی میز بود، کنار پاهایم.

-            تنهایی سیگار می­کشی ...

آخر حرفش را طوری کشید که گویا از تنهایی سیگار کشیدن من دل­خور است. بین صندلی راحتی و میز کوچک، پخش شده بودم. سیگار در دست چپ­ام، بین انگشت اشاره و انگشت وسط بود. همان­طور درازکش، بی­هیچ حرکتی، چشمانم را باز کردم. صورت شاداب و لاغرش را در سمت راست­ام یافتم که لبخند می­زد. پشت به نرده­های ایوان و رو به من نشسته بود. موهایش رها بود و پیراهن نازک سپیدی به تن داشت. کمی در چهره­اش دقیق شدم. پاهایم را از روی میز انداختم پایین و خم شدم روی زانوهایم. خاکستر سیگارم را تکاندم. و آرنج­هایم را روی پاهایم گذاشتم.

-            چرا می­خواهی سیگار بکشی؟

با شیطنت نگاهی به بسته سیگار انداخت و بعد با گوشه چشم به من نگاهی کرد. بسته سیگار را برداشت و مشغول شد تا سیگاری از آن بردارد. دیدم که کمی سرخ شد و لب پایین­اش را محکم به دندان گرفت. ناگهان و به تندی سرش را بالا گرفت و پرسید.

-            خودت چرا سیگار می­کشی؟

خیره شده بود در چشمان­ام. چهره­اش سرشار از شیطنت بود. پشت پلک چپ­اش لرزش کوچکی داشت. پیروزمندانه نیشخندی روی صورتش پدیدار شد. به گمانم فهمیده بود که سوال­اش مرا به دردسر خواهد انداخت. کلمات­اش، ترکیب صورتش و روح­اش که در پیرامون­ام پرآکنده بود به طور عجیبی با من­ی که در آن لحظه جریان داشتم هم­نوا بود. هم­نوا؟ نمی­دانم یعنی چه .... مثل خیلی وقت­هایی که یک خاطره غریب از ذهنم می­گذرد خاموش بودم. وقت­هایی که صدای خودم را می­شنوم که از درون­ام سخن می­گوید و آنقدر رسااست که در نظرم همه می­شنوند. گاهی که هر صدایی که می­شنوم صدای من است. گاهی که با تک تک ضربان­های قلب­ام، با یک یک ذرات هوایی که تنفس می­کنم، یکی می­شوم. آن لحظه من، حتی سرمه­ای را که روی پلک چپ او جابه­جا می­شد درک می­کردم. زمان در چنین لحظه­هایی کش می­آید. آب دهانم را قوت دادم، چشمان­ام را بستم و در کشف این لحظه دقیق شدم. و بارها این­کار را کرده­ام، اما همیشه درست در لحظه­ای که با خودم می­گفتم همین است خودش است! ...، ناگهان چیزی مبهم مرا دربر می­گرفته است، و من ناکام، شگفت­زده و در حسرت، آن لحظه را وداع می­گفتم.

با صدای شعله­ور شدن کبریت سر برداشتم. سیگار را ناشیانه گوشه لب­هایش گذاشته بود. سرش را کمی­بالا گرفته بود و نگاه­اش به سمت نوک سیگار چرخیده بود. چهره­اش در هم پیچیده بود. بهتر است موقع روشن کردن سیگار آن را وسط لب­ها بگذارید و موقع کشیدن گوشه لب نگه دارید. این را به او نگفتم.

نفس بلندی کشیدم و سرم را به سمت چپ گرداندم. سیگارم به نیمه رسیده بود. کامی گرفتم و در صندلی راحتی فرو رفتم.

سکوت بود.

...

-            روزبه ...

-            بله.

-            می­خوام روزه بگیرم.

با ذوق زدگی این را گفت. صورتم را برگرداندم تا ببینم­اش. به نظرم کمی عجیب بود. می­خندید.

-            چرا؟

-            تو تا حالا روزه گرفتی؟

هنوز در ذهن­ام داشتم دنبال منظورش می­گشتم.

-            آره خوب ...

-            کی؟

-            هو و و و م ... خوب ... همین پارسال.

-            شنیدم یک نفر توی نپال، یک پسر جوان، الان 6 ماه است که چیزی نخورده. 6 ماه پیش یک بار با دوستانش به زیارت رفته­اند و او از روزی که برگشته­اند زیر یک درخت نشسته و تا امروز چیزی نخورده است. نه چیزی می­گوید و نه کاری می­کند. می­خواهد بودا بشود.

تازه فهمیدم چه می­گوید. من هم این خبر را در روزنامه خوانده بودم.

-            تو هم می­خواهی بودا بشوی؟

ساکت می­شود. درک می­کردم. می­دانم، می­دانم که گاهی نمی­توانی روی خودت هم حساب کنی ... وقتی که به آرزوهایت بگویی «بعید است.» زمانی که به دست­هایت با بدگمانی نگاه می­کنی. آنجاست که کار تمام است. همانطور که سایه­ها از ذهن­ام می­گذشتند، از سیگارم کامی دیگر گرفتم؛

-            امیر را یادت هست؟ ... همان که ...

-            آره.

-            پدربزرگ­اش ... یادت هست چه می­گفت ... یک بار که با امیر رفته بودیم به دیدن­اش ... سر سفره شام یادت هست چه می­گفت؟

-            آره ... «ما همه یک­ جا می­رویم» ...

این را گفت و همه دودی را که در سینه محبوس داشت، بازپس داد. او از معدود کسانی است که همه دود سیگار را از همان بار اول فرو می­برند.

-            و ... «چرا آسوده نباشیم» ... او برای همه نگرانی­ها جوابی ساده و آماده داشت. به نظر می­آمد که هیچ­وقت نمی­میرد. آدم خوش-خنده­ای بود.

-            انسان وارسته­ای بود. حاضر بودم همه چیزام را بدهم تا آرامش او را داشته باشم. آن­روز درباره همه­چیز صحبت کردیم و از جمله درباره مرگ. ذهن بسیار حساسی داشت. من از او در مورد خدا پرسیدم و او گفت «خوب... بهتر است وجود داشته باشد...» و خندید. آدم معتقدی بود. حالا کجاست؟

-            او دوشنبه صبح خودش را کشت.

این را گفتم و در حالی که سیگارم را خاموش می­کردم، در چهره­اش دقیق شدم. چشمان­اش گشاد شده بود.

-            پس ... چرا؟

بریده بریده حرف می­زد. سیگارش بین انگشتان­اش لرزید. و نزدیک بود بیافتد. او سیگار را با نوک انگشتان­اش می­گیرد و به همین خاطر سیگار به راحتی از دست­اش جدا می­شود.

-            نمی­دانم....

چند دقیقه ساکت شد. سیگارش را تمام کرد و برخاست. گفت که می­رود بخوابد. کاش این خبر را به او نمی­دادم. او ذهن بسیار حساسی دارد.

و اما درباره پدربزرگ امیر ... یک بار بیشتر ندیده بودم­اش. قد بلندی داشت و سرش کم مو یا شاید تاس بود. صورت جذابی داشت. دست راست­اش به شدت می­لرزید.

چند کلمه­ای بیشتر با هم صحبت نکردیم.

-            شما هم سیگار می­کشید؟

-            بله. چطور مگر؟

-            با این سن ... اصلن برای­ شما خوب نیست.

نمی­دانم چرا این حرف را زدم. اما او چیزی نگفت. به یاد دارم که می­خندید. و البته به یاد دارم سیگار را با همان دست راست می­گرفت.

می­گفتند این اواخر حال مساعدی نداشت. او بعد از اینکه تنها پسر و نوه­اش، امیر، 6 ماه پیش از آن در یک حادثه رانندگی کشته شده بودند در یک آسایشگاه روانی بستری بود. شب دوشنبه، با خوردن مقدار زیادی قرص خواب آور خودکشی کرده بود. درباره او چیز زیادی نمی­دانم. گویا در کنار بستراش یادداشتی پیدا کرده بودند که در آن نوشته بود نمی­خواهد با مراسم مذهبی دفن شود و می­خواهد با آرامش کامل به خاک سپرده شود. از آنجا که یادداشت مخدوش بوده است مطمئن نبوده­اند که منظور او چه بوده. می­گویند درست پیش از آنکه بمیرد سعی داشته تا آن یادداشت را از پنجره طبقه چهارم پایین بیاندازد. به هرحال او را با مراسم مذهبی کامل دفن کردند. در مراسم تدفین­اش از او به عنوان نمونه بارز ایمان یاد شد. و بسیاری تصدیق می­کردند که او مرد معتقدی بود و کسی درباره خودکشی او صحبت نکرد.

+ نوشته شده در  Tue 3 Jul 2007ساعت   توسط روزبه  |