تبليغاتX
این روزها...

خیره می­شوم به استکان چایی که در دست دارم و اکنون تقریبن زیر میز نگاه­داشته­ام. حس می­کنم که شانه­های­ام کمی افتاده­اند. لب پایین­ام را آرام آرام می­جوم و با انگشت وسط دست چپ، سطح صاف و براق استکان را می­سای­ام. با اینکه استکان را با هر دو دست گرفته­ام می­ترسم که چای بریزد. بین ران پاهایم که از اول صحبت روی هم انداخته­ام، حس نامطبوع داغی جریان دارد. نمی­دانم با پاهایم چه کنم .... و همینطور دستان­ام .... وای خدای من الان چقدر چهره نگون بختی هستم.

سکوت همچنان بین ما جاری­ست و من ادامه می­دهم به جویدن لبم و ساییدن استکان. اگر سرم را بالا بگیرم بغض­ام می­ترکد ... می­دانم ... و نفرت جایش را خواهد گرفت. چراغ­های کنار ساحل را یکی یکی روشن می­کنند. انعکاس نور توی عینک­ام آزارم می­دهد. زمان کند می­گذرد. باد که هی می­خورد به پیشانی­ام کلافه­ام کرده و عرق بین پاهایم.

استکان­اش را می­گذارد روی میز و خم می­شود روی آن. ناگهان بوی تنش چنان در مشام­ام می­پیچد که مو بر بدنم راست می­شود. این میزهای تشریفاتی را چه کوچک می­سازند. واقعن برای دو نفر کوچک است. شاید برای صمیمیت بیشتر این­طور ساخته­اند. شاید هم برای اینکه هریک بیشتر در صورت دیگری دقیق شود. شاید برای اینکه یکدیگر را ببوسند. به هر حال سازنده­اش فکر اینجا را نکرده بود. تا به حال به این چیزها فکر نکرده بودم، کرده بودم ... کرده بودم؟

جلوتر که می­آید، از ترس اینکه ... (نمی­دانم از ترس یا از روی بیزاری یا ... نمی­دانم) ... به اندازه یکی دو سانتی­متر خودم را می­کشم عقب و می­چسب­ام به صندلی. و بلافاصله پشیمان می­شوم. پیراهن خیس و سرد لعنتی طوری با تخت پشتم تماس پیدا کرده که اگر پیش از این بود می­جست­ام توی بغل­اش. سعی می­کنم آرام­تر نفس بکشم تا بازدم نفس­ام به صورتش نخورد. ته دلم آهی منبسط می­شود که دارد ریه­های­ام را می­سوزاند. تشنه شده­ام. لب­ام می­سوزد. جای گلوله­ها را باز روی سینه­ام حس می­کنم.

نفسم تنگ است. جایی در کتابی خوانده بودم که در لحظه مرگ، در کسری از ثانیه، تمام زندگی انسان از پیش نظرش می­گذرد. چه دردناک است. تمام خفت­ها و تمام بی­قراری­ها. تمام زشتی­ها و تمام برباد رفته­ها. نه این درست نیست، تمام زندگی نیست که از جلوی ذهن می­گذرد. این تنها شکست­هاست که می­آیند و می­روند. بله، این درست­تر است. تمام آرزوها و حصرت­ها. آه، این میزهای تشریفاتی را چه تنگ ساخته­اند. در زندان اسرا در آلمان مردها را مجبور می­کردند که برهنه شوند و در مقابل چشم زنان­شان زجه بزنند و التماس کنند. و بعد آنها را با خفت و خواری می­کشتند. مردهای مغروری را که گریه نمی­کردند و زار نمی­زدند آنقدر می­زدند تا گریه کنند یا از حال بروند. گویا لحظه­ای که اشک می­ریخت مانند آخرین لحظه آمیزشی ناپاک روان ملتهب آنها را سیراب می­کرده. آن زمان که خشم و خنده در هم می­آمیزند و به درستی که این دو از یک چشمه سیراب می­شوند؛ از شهوت.

مهتاب بیرون آمده. حالم دارد به هم می­خورد. سرم گیج می­رود. تشنه­ام. این میزهای تشریفاتی ... صورتم با خنده مضحکی کج و کوله شده. این را به راحتی از روی لرزش چانه ام می فهم ام. چه چیزها از ذهن ام می گذرد. «... در شبی که ماه­گرفتگی شود شاه و خانواده­اش را از شهر بیرون می­برند و خفه می­کنند.» این رسمی ­است که در اساطیر کهن آورده­اند. کدام سرزمین بود؟ واقعن افسانه­ها از شاه هم قوی­تر بوده­اند! و شاه جدید همان لحظه بر تخت می­نشیند و می­داند که اگر خسوفی شود .... آیا او تسلیم امر الهی­ست؟ نه ... نه او نمی­تواند از این وسوسه بگذرد. شاه بودن. شاید هم می­اندیشد؛ دستور می­دهم پاسی از شب ماه را بدزدند و پنهان­اش کنند. و آن یکی که دارند خفه­اش می­کنند، از پیش چشمانش چه می­گذرد؟ ماه دزدی؟ شهوت؟ استکان چای؟ ... خفگی زیر آب یا با دست؟ ... یا .... دریا. شاه و همه خانواده­اش. همه.    برای اولین بار سرم را می­گردانم. به دریا نگاه می­کنم. چرا دریا شب­ها آبی نیست؟     به خودم می­آیم. صدای فریادهایی می­آید که دور و نزدیک می­شوند. می­گویند یکی آنجا خودش را در آب انداخته. آنجا نزدیک آن ایوانی که پر از میزهای تشریفاتی است.

 

+ نوشته شده در  Thu 21 Jun 2007ساعت   توسط روزبه  | 

در یک مقاله حقوقی ثبت اختراع به این ترتیب تعریف شده بود: ثبت اختراع يا پتنت يا پته امتيازي است كه دولت و يا موسسه خاص در يك كشوربه مبتكران و مخترعان براي ايجاد يك ابداع نو وجديد كه از نظر اقتصادي حائز اهميت باشد اهدا مي كند . ثبت اختراع به طور كلي توليد و يا فرآيندهايي را در بر مي گيرد كه شامل جنبه هاي تكنيكي يا عملكرد جديد باشد . اگر می­خواهید در این باره بیشتر بدانید، این مقاله را بخوانید.

یکی از مهمترین! جنبه­های ثبت اختراع در ایران این هست که برای ارتقای درجه علمی امتیاز قابل توجهی به همراه دارد. این مسئله باعث شده که اساتید و دانشجویان به این پدیده! بیشتر توجه کنند. اما به تازگی متوجه شدم که ثبت اختراع در ایران به لعنت خدا هم نمی­ارزد. اینجا هر کار آبکی و بی­­ سرو تهی ممکنه که ثبت بشه، نه سندی، نه گواهی، نه مرجعی و نه حتی آزمایشی!!! فقط لازمه عنوان اختراع پیش از این ارائه نشده باشه. و البته در طرف مقابل هم هرگونه کپی کاری و ... هم درباره این اختراع­ها مجاز هست. در مورد انواع دیگر اختراع­ها چیزی نمی­دانم، اما اکیدن توصیه می­کنم درباره صحت و کیفیت مخترعین علمی! بیشتر کنجکاو باشید. از فضای فاسد دانشگاهی و پژوهشی در ایران بیشتر از این هم نباید انتظار داشت. و اداره ثبت اختراع ... که دیگر جای خودش را دارد ... به خودم قول داده­ام که هیچ وقت اختراعی را در اینجا ثبت نکنم؛ ... اداره كل ثبت شركتها و مالكيت صنعتي واقع در تهران، خيابان ميرداماد، تقاطع بزرگراه مدرس- ميرداماد ...

 

+ نوشته شده در  Tue 19 Jun 2007ساعت   توسط روزبه  | 

این اولین نامه از دفترسوم (نامه ها)، کتاب "دیر آمدی ری را، باد همه رویاها را با خود برد" است که من بسیار دوست می دارم:

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

این شعر را از سایت شخصی سید علی صالحی گرفته ام.

 

+ نوشته شده در  Mon 18 Jun 2007ساعت   توسط روزبه  | 

یک آزمایش ذهنی، به نظر شما اگر سوار بر یک باریکه  نور حرکت کنیم، چه می­بینیم؟ فرض کنید همه شرایط ایده­ال باشد. من هم دارم سعی می­کنم به این سوال جواب بدهم.

 

 

 

تکمیلی (۶june) :

 

1- نور را یک موج  الکترومغناطیس ثابت می­بینیم؟

 

2- در پشت سرمان هرچیزی که می­بینیم تصویر ثابتی است. چون با سرعتی معادل سرعت نور از آنها در حال دور شدن هستیم؟

 

3- اما بنا به این فرض فیزیکی که سرعت نور برای همه دستگاه­هایی که با سرعت ثابت حرکت می­کنند ثابت است، حدس اول و دوم نمی­تواند درست باشد. پس آنچه در پست سر و پیش رو می­بینیم (دیدن اثر رسیدن نور به بیننده است) یکسان با چیزی هست که در حال سکون مشاهده می­کنیم؟

 

4-بنا بر روابط نسبیت خاص، زمان برای ما نسبت به همه دستگاه­های هم­ارز با دستگاه ما "باز می­ایستد". اگر این به آن معنی باشد که  ما گذر زمان را درک نمی­کنیم پس مشاهده ما چه معنی خواهد داشت؟ مگر نه اینکه آنچه می­بینیم در "یک بازه زمانی" در حال روی دادن هست؟ و مگر نه آنکه آنچه می­بینیم با آنچه در یک دستگاه ساکن دیده می­شود یکسان هست؟

 

... گیج شدم!

 

+ نوشته شده در  Mon 4 Jun 2007ساعت   توسط روزبه  | 

همه روزها در اضطراب و همه شب­ها. یک شب آرام ... و نه حتی یک شب آرام. شب­ها ناتمام­اند. حسرتی نیست و نه حتی آرزویی. غذا، آنقدر که زنده بمانی و خواب ... خواب؟

 

تنهایی را

دیوارهای بلند را

و بوی ناتمام خاک را دوست دارم.

عصرهای چای می­نوشم.

هرروز عصر نزدیک غروب.

گاهی نان شیرینی هم داریم.

تشریف بیاورید.

+ نوشته شده در  Thu 31 May 2007ساعت   توسط روزبه  | 

تولید علم و هدف از آن همیشه صحبت سر میز ناهارخوری بود ... و این جریان سردرگم دانشگاه­های ایران. ما ایرانی­ها که در این مورد خدایی می­کنیم و به قول یکی "ما بیشتر در مرزهای علم و دانش حرکت می­کنیم."

امروز یک سایت دیدم که سه تن از دانشجویان دانشگاه MIT برنامه­ای نوشتند که رسمن تولید کیلویی علم را به مسخره گرفته­اند. این برنامه یک مولد مقاله است که به صورت اتفاقی متون علمی در زمینه علوم رایانه تولید می­کند. جالب آنکه این مقالات تا به حال چاپ هم شده­اند و در سمینارها هم ارائه شده­اند. جزئیات بیشتر را اینجا ببینید. جالب­ترین قسمت قضیه آنجا بود که دیدم یکی از دانشجوبان دانشگاه شریف یک مقاله از این دست را چپان­ده توی یکی از مجلات معتبر الزویر (پایین همان صفحه می­توانید ببینید)!

پیش از این برنامه­ای در مورد مقالات فلسفی دیده بودم، اما اینکه مقاله را به متخصص­اش قالب کنی ...!!!

البته توصیه می­کنم این کار را امتحان نکنید چون حتمن عواقب بدی خواهد داشت و مطمئن باشید کسانی هم هستند که برنامه­های برعکس را بنویسند. در اینجا مطلب جالبی هم در این مورد هست.

 

+ نوشته شده در  Sun 27 May 2007ساعت   توسط روزبه  | 

لیست 29 عنوان کتاب جدید از طرف سایت خانه کتاب برای من فرستاده شده بود. از آنجایی که به نظر من کتاب­های مفیدی هستند خوب بود که به اطلاع همه برسد. در اینجا می توانید لیست این ۲۹ عنوان و ۵۳ عنوان دیگر در همین زمینه را ببینید. قیمت هر کتاب ۵۰۰ تومان هست.

 

پ.ن: ۵۰۰ تومان!!!

+ نوشته شده در  Sat 26 May 2007ساعت   توسط روزبه  | 

یک ساعت پیش برنامه صد فیلم از شبکه سه­ی سیما، فیلم سینمایی "دل­شدگان" از علی حاتمی را به نمایش گذاشت. فکر می­کنم کمتر از یک سال گذشته این فیلم را یک­بار دیگر از سیما دیده بودم. من اگرچه تخصصی در سینما ندارم اما بعضی نوشته­های حاتمی را بسیار دوست دارم که در "دل­شدگان" در اوج خودش هست. و در کنار آواز شجریان در این نمایش خیال­انگیزست.

همه این­ها را که به کناری بگذاریم، هدف من از نوشتن این پست اعتراض به ­­"سانسور" افتضاح! این فیلم بود که کاملن ساختار و پیوستگی فیلم را به هم ریخته بود. و به نظر من بیشتر به نوعی توهین به شعور بیننده می­مانست. صدا و سیما کم مانده بود نام اثر را عوض کند و به نام "تولید شده در بخش مستند وحش" به نمایش بگذارد.

به طور کلی بعضی سانسورهای ناشیانه ( گاهی ابلهانه) و گاهی منظوردار صدا و سیما از حد تحمل خارج است و هیچ قانون یا حتی نظام عرضه و تقاضایی نیست که به این اندیشه نهیب بزند.

 واقعن حدود سانسور تا کجاست و چه کسی مسئول کنترل و بررسی آن هست؟

 

پ.ن: واژه­ای معادل سانسور به ذهنم نرسید. اگر چیز مناسبی به­جای آن می­دانید خوشحال می­شوم در نظرات بگویید.

+ نوشته شده در  Sat 26 May 2007ساعت   توسط روزبه  |