یک آدم چاق نمیتونه قهرمان دومیدانی باشه و یک آدم قدکوتاه نمیتونه خلبان بشه. هیچ آدمی با ضریب هوشی پایین نمیتونه برنده جایزه نوبل بشه و همینطور هیچ کارگر بنایی نمیتونه وزیر علوم بشه (البته استثنا ها را در نظر نمیگیریم!). ما همه به نوعی محدودیم. پس آزادی در چیه؟ امکان رسیدن به توانایی هامون؟ تن در دادن به این همه محدودیت و جنگیدن برای چیزهای ممکن، این سرنوشت ماست؟ به نظرم خیلی حقیر و بیارزش میاد.
چرا نباید به این بازی بی هدف خاتمه داد؟ چرا و به خاطر چه چیزی باید ادامه داد؟ من هرازچند گاهی به این نقطه میرسم و بعد ... هیچ!
ادامه میدم چون چارهای ندارم و به شما و به طبیعت و ... اجازه میدم منو گول بزنن ...
من معتقدم که شکل گیری تمام روابط انسانی بر پایه ویژگی های فیزیکی بشره. همیشه هم دنبال اثبات این موضوع بودم. ولی با این طرز فکر همه دوستانم از من رنجیده شدن، مثلن اونا دوست ندارن عشقشون با سکس و غریزه جنسی رابطه داشته باشه یا لااقل زیاد رابطه داشته باشه. کسی نمیتونه تحمل کنه که در مورد ناموسش اینطوری حرف بزنی!
به نظر شما ما چقدر از شعورمون و چقدر از غریزه تاثیر می گیریم؟ اصلن این دوتا از هم جدا هستن؟؟؟(نظریه قدیمی خیروشر که همینو میگه، دو تا چیز متقابل که با هم به تعادل میرسن. توی علم هم این اعتقاد به دو قطبی بودن عمیقن رایجه. خیلی دوست دارم در این مورد بعدن یه چیزایی بنویسم.) به نظر من شعور در امتداد تکامل تدریجی شکل گرفته و در واقع شکل پیچیده و نامحسوس امیال و غرایز اولیه است. با این فرض ما ناچاریم واقعیت های تلخی را باور کنیم.
۱- گوشه گیر و درون گرا هستم. تعداد دوستان من به تعداد انگشتان یه دست هم نمی رسه.
۲- شماره عینکم روزبه روز داره زیادتر میشه. الان هرکدومش ۳.۲۵ شده.
۳- نمی تونم دوتا کارو با هم انجام بدم، در صورتی که به انجام کارها به صورت موازی معتقدم!
۴- حافظه تصویری من خیلی خوبه اما معمولا حواسم پرته یادم میره تا به سوژه نگاه نکنی چیزی توی خاطرت ثبت نمیشه!
۵- وقتی خوشحالم یا ناراحتم آواز می خونم... شجریان ...
خوب دوستان خوب من گویا قبلا به این بازی دعوت شدن من فقط افلاطون کنار بخاری را دارم که دعوت کنم... خوب دیگه بی کسی همینه ...